سلام ویدا هستم خواهر داداش لطفا به ادامه مطلب بروید .


بنام خدا

همه میگن مقصر اصلی فقط من بودم ولی میترا میگه چهارتا مقصر اصلی وجود داره یکی موتوری که داش دیوونه خریده بود ، یکی من ، یکی هم نامزد سابقم حسین و یکی هم خود داش دیوونه . ولی از نظر من همه مقصرهستند بجز من و موتور و داداشم . شش هفت ماه پیش که با اصرار داش دیوونه و بابام و مامانم قبول کردم برم بشینم رو خواستگاری حسین فکر کنم هیچکس جواب نه از من قبول نمی کرد و همه انتظار داشتن چون حسین پسر عموی منه با تمام وجود فقط بگم زود مراسم عقد و عروسی رو بچینید و زمانی که جواب منفی دادم صدای همه گوش فلک رو کر کرد . از همه بدتر هم بابام و سعید بودند که انگار داشتم به یه فرشته آسمونی جواب نه میدادم . بابام میگفت چون حسین از بچگی یتیم شده و من حکم پدرشو دارم تو نمیتونی قبول نکنی ، سعید میگفت حسین پسر محشریه دیگه بهترش گیرت نمی آد ولی من بازم جوابم همون نه بود . حسین پسر عموی من بود و من از بچگی از اخلاقش متنفر بودم ، من یه آدم شادم و حسین یه افسرده به تمام معنا ، من همیشه به همه چیز خوش بینم و حسین به مورچه های تو باغچه هم شک داره . من آدمی هستم که به شدت به نظم دلبستگی دارم و حسین متنفر از انظباط . من بدترین حرفی که از دهنم در بیاد بی شعوره و حسین در حالت عادی رکیکترین فحش ها رو مثل نقل و نبات نثار این و اون میکنه . نمیگم من خوبم و اون بد اما ما دو تا با هم خیلی فرق داریم . در آخر بابا از حربه همیشگی اش استفاده کرد و داداش دیوونه رو به جون من انداخت . داداش یه آدم عجیبیه هم منطقیه و هم عصبی ، یعنی وقتی باهام حرف میزد نمیتونستم قانعش کنم که حرفش منطقی نیست و بعدش هم از این میترسیدم که چون نمی تونم قانعش کنم من نباید زن حسین بشم بلند بشه و خونه رو تو سرم خراب کنه . بدبختی من اینجا بود که نمیتونستم مثل داداش بحث کنم و نمیتونستم دلیل و منطق روی هم سوار کنم در آخر به داداش گفتم باشه قبوله ولی نه به خاطر اینکه قانع شدم فقط چون ازت میترسم ، خدا رو شکر همین جمله نصفه و نیمه جونم رو نجات داد . چون داداش خودش یه پیشنهاد معقول داد و گفت تو باهاش شش ماه نامزد کن اگر نخواستی  حتی پس فردای نامزدی گفتی نمیخوام، اگه دنیا رو آتش بزنم نمیذارم دیگه کسی جلوت اسم حسین رو بیاره و بعدش بابا و مامانم رو مجبور کرد کتبا این تعهد رو به من بدهند و زیرش رو هم امضا کنند . بالاخره من و حسین نامزد شدیم ، وای خدایا حسین وحشتناکتر از اونی بود که همیشه در موردش فکر میکردم و بدتر از همه اینکه فکر میکرد اصلاح کردن رفتارش درست مثل بی آبروییه . کوچکترین کارش این بود که مثلا وقتی انار میخورد میرفت دستش رو دزدکی با پرده خونه ای که اونجا مهمان بودیم پاک میکرد و وقتی بهش اعتراض میکردم میگفت حالا کجاش رو دیدی داداش دیونه ات شاگرد منه . در صورتی که من هرگز این رفتار رو از داداش ندیدم داداش دیوونه تا کسی سر به سرش نذاره برای احدی مشکلی درست نمیکنه مگر به شوخی اون هم فقط بین دوستاش یا با میترا که البته میترا هم خیلی سر به سرش میذاره یعنی یه جوری شده که این دو تا از یک ثانیه هم برای اذیت کردن همدیگه نمیگذرند . دو ماه بعد رفتم به بابا گفتم بابا من نمیتونم با حسین ادامه بدم اونم گفت راهی نیست باید ادامه بدی من روم نمیشه برم به زن برادرم بگم دخترم لوس بار اومده . به مامانم گفتم جواب داد من نمیدونم هرچیز که بابات بگه ، به سعید گفتم گفت حرف الکی نزن حال ندارم ولی جرات نداشتم به داداش دیوونه بگم . یک مدت دیگه هم تحمل کردم تا اون شب که داداش دیوونه با موتوری که خریده بود اومد خونه ما تا لج میترا رو دربیاره بابای پیرش رو هم نشونده بود ترک موتور و آورده بود خونه ما تا مثلا عمو و بابا دیداری تازه کنند و با هم تخته نرد بازی کنند . من و حسین هم بیرون بودیم و بعد از اینکه یه دعوای حسابی با هم کرده بودیم (سر اینکه آقا حسین سرشو از شیشه ی ماشین بیرون می آورد و بجای بوق زدن برای بقیه سوت بلبلی میزد) با حسین بعد از دعوا برگشتیم خونه و دیدیم عمو و داش دیوونه اومدن خونه . داش دیوونه هم رفته بود تو خونه ی میترا طبقه بالا تا به قول خودشون آذوقه های میترا رو بدزده و آتش جنگ رو شعله ور کنه .  عمو کلی مثه همیشه منو تحویل گرفت و با حسین هم روبوسی کرد که یه دفعه بغضم ترکید و پریدم تو بغل عمو و بهش گفتم من نمیخوام با حسین بمونم و جریان رو براش گفتم ، عمو هم رو کرد به حسین و گفت نبینم دختر منو اذیت کنی نره خر توی همین حین داش دیوونه هم با یه کیسه آذوقه اومد پایین و خوشحال گفت افراد بیایید براتون کلی خوراکی شکار کردم . وقتی دید دارم گریه میکنم پرسید تو دوباره چه مرگته خانم اشک دم مشک . منم رفتم تو روش ایستادم و سرش داد زدم من نمی خوام زن حسین بشم . اونم با خنده به حسین گفت خوب حسین نامزد بازی تموم شد برو گمشو خونه خودتون . همین موقعها بود که میترا هم از مطب برگشت خونه و تا دید جو خونه اینطوریه یادش رفت سر خریدن موتور و سرقت خوراکی هاش با داداش دعوا راه بندازه و هی میپرسید چی شده ؟ چی شده ؟ حسین گفت میترا دوباره این خواهرت لوس بازیهاش گل کرده . که یه دفعه داش دیوونه جدی شد و بهش گفت لوس یا غیر لوس آسمون به زمین بیاد دیگه من نمیذارم این وصلت صورت بگیره . حسین هم داد زد برای من لات بازی در نیار من خودم یه پا لاتم . داش دیوونه هم گفت نه حسین جان تو لات نیستی تو شکلاتی . حسین هم برگشت به من گفت بخوای نامزدی رو بهم بزنی زنده زنده آتشت میزنم . میترا بهش گفت تو غلط میکنی حسین گفت تو یکی دیگه خفه شو ، بابام داد زد همگی ساکت که حسین جواب داد از مادر نزاییده سر من داد بزنه !!! دیگه یادم نیست چی شد که داش دیوونه یه قوطی رانی رو که داشت از تو کیسه در می آورد رو محکم کوبید تو صورت حسین و یه لحظه بعد حسین داشت کتک نوش جون میکرد و به غلط کردن افتاده بود . داداش هم مرتب داشت بهش میگفت یالا آقا لاته کبریتت رو دربیار ببینم کی رو میخوای آتش بزنی ؟ و حسین هم افتاده بود به التماس هر چی بابا و عمو و میترا میخواستن داداش رو از روی گردن حسین بلند کنن زورشون نمیرسید اما بعد از یه دقیقه تلاش وقتی همه داشتن داداشم رو میکشیدن حسین یه فرصتی پیدا کرد و زد به چاک داداشم یه دقیقه زور زد و خودشو از زیر دست و پای بقیه در آورد و با پیرهن پاره سوار موتورش شد و رفت دنبال حسینی که یه دقیقه قبل با ماشینش که دم در پارک کرده بود در رفته بود .من وعمو و بابا و میترا هم پریدیم تو ماشین میترا به دنبال اون دوتا میترا هم مرتب خودشو میزد و میگفت اگه بگیردش از جنازه حسین فقط موهاش میمونه . عمو هم مرتب داداش رو نفرین میکرد و میگفت این بچه معلوم نیست اخلاقش به کی رفته؟ بابا هم گفت  نفرین نکن چون بچه ات غیرت داره ننگت میاد ؟ بعدش هم تو ماشین بابا و عمو داد و قال و دعواشون شد . مشکل اینجا بود که نمیدونستیم از کدوم طرف رفتن و ما تو مسیر اشتباه دنبالشون بودیم . یه دقیقه بعد حسین زنگ زد رو موبایل عمو و گفت داداش با موتور پیچیده جلوی ماشینم و منم سرعتم بالا بوده زدم بهش اونم پرت شده کنار جاده منم دارم فرار میکنم عمو بهش گفت خوب بیغیرت برگرد برسونش بیمارستان به نظرتون حسین آقای لات چی گفت ؟ گفت عمو من ازش میترسم !!!! عمو گفت بی شرف از جنازه اش هم میترسی و زبون درازی میکنی ؟ خلاصه آدرس محل تصادف رو ازش گرفت و چند دقیقه بعد دو هزار تا آدم رو دیدم که دور داداشم جمع شده بودن . تا میترا جیغ کشان پیاده شد و رفت طرفش مردم از صدای جیغ میترا راه رو باز کردند بعدشم منو پرت کردند تو ماشین و مانتو ی من کردن لی تر (برانکار) و داداشم رو در حالی که خونین و مالین بود و خر خر میکرد و آوردن تو ماشین و رفتیم بیمارستان . حسین هم خودش صاف رفته بود کلانتری و خودشو تحویل داده بود . عجیبترین چیز اینجا بود که داداش فقط چند تا زخم سطحی رو صورتش بود و سه تا از دنده های سمت چپش شکسته بود و بازوی چپش به شدت ضرب دیده بود و دو تا از دندانهای بالایی سمت چپش شکسته بود ولی فعالیت مغزیش نرمال بود اما هر کاری که میشد کردیم و به هوش نمی اومد و این وضع تا چهار روز ادامه داشت و خدا میدونه ما مخصوصا همسرشون چی کشیدیم . البته روز دوم یه بار چشمهاشو باز کرد و به خانمش و پسرش نگاه کرد و لبخند هم زد ولی دوباره بیهوش شد . عین این چهار روز بالای سرش بودم و همه ی کارهاشو خودم انجام میدادم حتی اجازه نمیدادم پرستارها بهش سرم بزنن . خانمش و زن عمو (مادرشون) را  هم که عمو اجازه نمیداد زیاد بمانند بالای سرش روزی دو بار دو تا یه ساعت می آورد و میبردشون . به جز عمو و زن عمو و خانم داش دیوونه بقیه تا من رو میدیدند بهم چپ چپ و با اخم نگاه میکردن . روزی چهل بار میترا می اومد بالا سرش یه کم با دو تا دست میزد تو صورت خودش بعد میرفت بالا سر داداش و میگفت رووووووووووووووووانی . زن عمو (مامان حسین) هم روزی پنج بار می اومد بالای سر داداش و اول یه ربع خودشو میزد و بعد نیم ساعت التماسم میکرد که هروقت داداش هوش اومد نذارم بیاد دنبال حسین و زود بهش خبر بدم و نذارم سعید بیاد سراغ حسین (چون سعید وقتی فهمیده بود زنگ زده بود به حسین و بهش گفته بود اگه داداشم بمیره حتما میام میکشمت). البته همون روز اول هم عمو (پدر داداش دیوونه) و بابام رفتن حسین رو آوردن  بیرون و عمو بهش رضایت داد و بابا هم براش سند گذاشت (چون تا مشخص شدن وضع داداش نمیشد رضایت کامل داد) فقط تا آورده بودنش بیرون بابا دو دستی کوبیده بود تو سر حسین و گفته بود خاک بر سرت با این دل جراتت  تو که نباید زن بگیری مردکه تو باید شوهر کنی . همون روز اول هم آقا اسماعیل و آقا شهرام و آقا احسان هم اومدند بیمارستان و آدرس حسین رو میخواستن که عمو آرومشون کرد و براشون قسم خورد حال داداش خوبه اونها هم هرروز می اومدن بهش سر میزدن . بعدشم یه گله دوستای دیگه اش از راه رسیدن اینقدر گل آورده بودن که یه طرف اتاق دیوار تا نصفه گل رو هم چیده بودیم . روز چهارم اول صبح بود که داداشم چشماشو باز کرد و آروم گفت آب بهم بده اما نمیشد آب بهش بدم همونطور که داشتم با دستمال دور لباش رو خیس میکردم زنگ زدم به میترا اما تا میترا رسید  داداش دوباره از هوش رفت دوباره همه ی آزمایشها از اول ... . جالب اینجا بود که داداش به ظاهر بی هوش بود ولی امواج مغزیش نشون میداد بیداره بیداره و حتی خواب هم نیست تا چه برسه به بی هوش . ده دقیقه بعد از اینکه دوباره دورش خلوت شد یکدفعه چشماشو باز کرد و به من گفت ویدا من سه ساعته به هوش اومدم ولی اگه به کسی بگی سر و ته آویزونت میکنم . اول بگو چه مدته بی هوشم ؟ گفتم چهار روز . بعد گفت برو به لیته (اسمی که داداش رو میترا گذاشته) بگو چشمام رو باز کردم و از هوش رفتم یه کلمه بیشتر بگی  از مو آویزونت میکنم . منکه بال در آورده بودم جلو خودش زنگ زدم به میترا و همونو گفتم اونم تند و نفس نفس زنان اومد بالا  و با دست هی میزد به صورت داداش و اسمشو صدا میزد . که به صورت ناگهانی داداش چشمشو باز کرد و به میترا گفت پپپپپپپخخخخخخخخ . میترا هم ترسید و عقب عقب رفت و خورد زمین . بعد با خوشحالی بلند شد و اومد طرفش هی ازش میپرسید حالت خوبه ؟ چطوری ؟ داداشم شروع کرد الکی به پرت و پلا گفتن . مثلا عدس ها رو دادی به یونجه ها ؟ دایناسور کیلویی چند ؟ من دیروز با فیلهام رفته بودم کنسرو (کنسرت) . میترای ساده دل هم با اینکه میدونست داداش داره مچلش میکنه تند تند التماسش میکرد که مثه آدم حرف بزنه . داداش هم  میگفت نه روح چاق و بزرگ میگه باید یه دست خط بگیری که میترا بنویسه و امضا کنه که میترا خر داداش دیوونه است تا اجازه بدم به دنیا برگردی من الان ته یه تونل اسیرم . میترا هم یه خودکار و کاغذ برداشت و این سند تفاهم رو امضا کرد و گذاشتش زیر بالش داداشم . بعدش گفت فعلا به احدی نگید من به هوشم تا کارمو انجام بدم . میترا پرسید چکار میخوای بکنی ؟ گفت میخوام برم سراغ حسین میترا گفت بابا ول کن تو الان اصلا از نصف بدنت نمیتونی استفاده کنی حسین هم عمرا جرات کنه اسم ویدا رو بیاره داداش گفت نه موقع نامزدی اینها خطبه خوندن باید خطبه رو پس بخونن اونم جلوی چشم من . خلاصه دیگه میترا اهمیت نداد و رفت به همه زنگ زد . داداش هم منو مجبور کرد شماره ی آقا شهرام رو بگیرم و بهش گفت میری به این آدرسها و حسین رو پیدا میکنی  میآری بالا سرم به زبون خوش بیارش و کتکش نزن . نیم ساعت بعد کل فامیل جمع شده بودن تو اتاق و وسط جر وبحث داداش و زن عمو (مادرشون) بود که آقا شهرام در حالی که پس کله ی حسین تو دستش بود حسین رو آورد تو اتاق (رنگ حسین مثل گچ شده بود) و بدون اونکه گردن حسین رو ول کنه با داداش روبوسی کرد و به داداش گفت از ترسش نمی اومد دیگه با زبونی خوشتر از این بلد نبودم بیارمش . هرچی بابام و عموم التماس آقا  شهرام میکردن که حسین رو ول کنه میگفت تا داش دیوونه نگه ولش نمیکنه . خلاصه با پا درمیونی خود داداش گردن حسین ول شد و داداش به حسین گفت ببین لات عزیز همین امروز میری سراغ حاجی میاریش اینجا خطبه رو جلوی من پس میخونی و منم کاری باهات ندارم فقط هر جایی که ویدا بود اگه به شعاع ده کیلومتریش باشی همینطوری صاف میندازمت تو آب جوش و بیست دقیقه میذارم بقلی . حسین هم تند تند چشم چشم میگفت و افتاده روی پای داش دیوونه و گریه میکرد . بعدش هم داداشم بهش گفت از این ناراحت نیستم که با من کل کل کردی ازت بدم میاد چون جواب عمویی رو دادی که یه عمر برات پدری کرد حالا برو گورتو گم کن که با همین نصف تنم ممکنه هر لحظه بلند بشم مثه آدامس بجومت . حسین هم گریه کنان در رفت اما سی ثانیه بعد آقا اسماعیل و آقا احسان در حالی که زیر بغل حسین رو گرفته بودن تو هوا بلندش کرده بودن آوردنش تو اتاق و پرسیدن این داشت فرار میکرد ؟ که آقا شهرام بهشون گفت ولش کنین بره و اونها هم ولش کردن رفت و همون روز عصر خطبه رو جلوی داداش پس خوندیم و داداشم بهم گفت دیدی زیر حرفم نزدم ؟

اینها رو در عرض سه ساعت کنار تخت داش دیوونه با لپ تاپ خودش براتون نوشتم البته ایشون گفته بودن توی یه پست ازتون عذر خواهی کنم و بگم یه مشکلی دارن و انشا الله تا حل شد در خدمتتون خواهند بود . اما وقتی نگرانی خیلی از شما ها رو داشتم میخوندم حس کردم داداش دیوونه داداش خیلی از شما هم هست و شما هم حق دارید بدونید چی شده . اگه تونستم تا چهارشنبه (پیش بینی میترا در ترخیص داداش) که داداش مرخص شد من هم برای شما یکی دو تا مطلب میذارم هرچند از دعواهای همین چند روزه ی این داداشم و آبجیم میشه سه جلد کتاب نوشت .اصلا محاله این دوتا سه دقیقه کنار هم باشند و جرقه نزنند .

ولی بذارید دو تا قضیه کوچولوش رو الان براتون تعریف کنم .

 

چند روز پیش دوستای میترا اومدن عیادت داداشم . اونم تا چشمش افتاد بهشون گفت ویدا بدو لگن برام بیار بعدش هم الکی شروع کرد به عق زدن . در آخر هم بهشون گفت تا اومدید تو اتاق اولش بوی ترشی لیته اومد تو اتاق جلوی خودمو گرفتم ولی وقتی ریختتون را دیدم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم بالا آوردم . همه خندیدن بجز سیما (البته اسمش یه چیز دیگه تو همین مایه هاست) سیما بهش گفت بذار از حالت له بودن که در اومدی یه اسنادی ازت به دستم رسیده که وقتی بنویسمشون بازم میای رو همین تخت . (البته منم به سیما گفتم از این به بعد من توی جبهه ی داداشم و صداش دربیاد میشینم پته اش رو میریزم رو آب)

 

 

دومین روزی که داداش به هوش اومد با میترا سر تاریخ ترخیص جر و بحثشون شد . میترا هم از لجش دستور داده بود ببرنش توی یه اتاق دو تخته با یک آقایی که بینیشو عمل کرده بود هم اتاقیش کنن . اون آقا یه پسر هجده نوزده ساله بود که گویا قبل از عمل کلی به ابروهایش هم رسیده بود . تا داداش رو بردن تو اتاق و چشمش افتاد به پسره بهش گفت آبجی شرمنده اگه میشه روسریتو سرت کن . بیچاره پسره خیلی جا خورد و گفت من پسرم . بعد داداش بهش گفت جدی ؟ شرمنده فکر کردم چون صدایم رو برای دکتر بلند کردم انداختنم تو بخش زنان و زایمان . نیم ساعت بعد اون آقا ازشون پرسید شما چرا اومدید بیمارستان ؟ ایشون هم گفتن من بیمار روانیم یه پسری رو دیدم خیلی ابروهاشو باریک کرده بود حمله کردم گازش بگیرم ماشین رفت روم . همون موقع پسره زنگ زد به مامانش و نیم ساعت بعد داداش رو برگردوندن به اتاق خودش .

 

من هر وقت وقت کنم میام و تا جایی که بلد باشم جوابهای این پست رو میدم ولی در اسرع وقت کامنتهای پستهای قبلی رو فقط تایید میکنم .

داداش میگه سلام همتونو برسونم و به صبا و تازه وارد بگم برگردم شما دو تا را به هم گره میزنم .  و از نیروهای هوایی و دریایی و زمینی و کماندوها میخواهد خوب استراحت کنن چون وقتی برگردم باید بریم به جنگ صبایان و تازه واردان .

 

وقتی اینها رو که نوشتم براش خوندم گفت چیه بابا یه طوری نوشتی که انگار من دن ویتو کورلیئونه رئیس مافیا هستم . بعدشم گفت ویدا الکی میگه من از کوه پرت شدم و خانم یلدا شاهد هستن  .

 

شرمنده خوب بلد نیستم بنویسم انشا الله خود داداشم زود خوب میشه میاد .

ویدا