بچه ها واقعا دلم برای تک تکتون و فضای وبلاگ یه ذره شده بود خداییش عاشق تک تک شما خواهر برادرهای گلم هستم . 

ودر کل زنده باد شما و خاک بر سر میترا و تمام دوستاش مخصوصا سیما 

اما بد نیست بدونید 

صبا چاق است 

صبا در باران با تریلی حمل شد .

پول ته کشید صبا سیر نشد.

تازه وارد لاغر است

بابا هی نان داد

ولی تازه وارد چاق نشد

بابا تازه وارد را شکست .

برای خواندن بقیه اش به ادامه ی مطلب بروید . قلب


دوستان بسیار گل و با محبتم از لطف همه ی شما بسی سپاس که محبتهای شما دوستان خوب برایم در این مدت از هر مرهمی موثرتر بود . ول کن بابا بذار مثه خودم حرف بزنم آقا جمیعا دم همتون خیلی خیلی گرم . فقط شرمنده ام که نتونستم به کامنتهاتون جواب بدم چون هنوز نیمه داغونم حالم یه جوریه که انگار با صبا (چاقترین خواننده ی وبلاگ) شاخ به شاخ شدم (چون درست قد تریلیه ) . راستش موقع تصادف وقتی از موتور پرت شدم اتفاق خاصی برام نیفتاده بود بد شانسیم اونجا بود که صبا همون اطراف واسه وزن کم کردن داشت میدوید منو ندید لگدم کرد . در ضمن به زودی خبر مرگ میترا(خواهر شیری و دختر عموی بنده) رو بهتون میدم چون موتورم رو سر به نیست کرده اونم چه موتور خفنی !!! فقط دو روز سوارش شده بودم  160 رو عین حلیم میرفت :(  . میگه برده آتیشش زده ، خوب پس منم قصاص کرده و میترا رو به زودی آتیش میزنم . ببینید من چقدر پولدارم !!! هم موتور خفن داشتم هم پراید . در ضمن آبجی تازه وارد از نذری که برام کرده بودی ممنونم خیلی زحمت کشیدی ( بیچاره به جای رشته واسم پریده بود تو آش) . آخ بچه ها اینقدر بیمارستان بودن خوبه مخصوصا که بقیه اولش فکر کنن داری میمیری بعد زنده بشی تمام مدتی که بستری بودم هر روز (البته بعد از زنده شدن) صبحانه یا کله زدم (اونم فقط مغز و بنا گوش و زبون) یا جگر جالبیش اینجا بود که میترا لیته مامور خرید صبحانه بود و هر وقت کله میخواستم نمیگفت کوفت بخوری چربی خونت الان میره آسمون هفتم ،تند زود فوری ردیف بود . آبجی ویدا هم که همیشه گله اما اینبار یه کم دسته گل شده بود و هر چی میخواستم ممنوع و غیر ممنوع برام ردیف میکرد (مثلا یک کیلو هات داگ سرخ کرده ) . یکی از موفقیت های زندگیم اینجا بود که خانمم یه شب برام یه سطل سیب زمینی سرخ کرده آورد بیمارستان چون ایشون فکر میکنه سیب زمینی سرخ کرده یه نوع سم مهلکه من و ارشک (پسرم) بیچاره همیشه مجبوریم دو تایی دزدکی بریم دم این فست فودی ها یه کم بخریم و تند بزنیم به بدن و هی به هم بگیم به مامان نگی ها اااااا . تازه گاهی ارشک بهم میگه یالا یا بذار منم یه کم رانندگی کنم یا به مامانم میگم منو بردی بیرون کتکم زدی و مجبورم کردی سیب زمینی سرخ کرده بخورم . : (  . هرچند یه دستی تایپ کردن واقعا مشکله ولی بذارید این شاهکارهای ادبیم رو براتون بگم .

یه خانم پرستار مسن تو بیمارستان بود که میترا (خواهرپلاستیکیم) بهش گفته بود من دیوونه ام و خیلی پررو و بی چشم و رو هستم و همیشه باید با داد و قال با من برخورد کنه و الا میزنه به سرم . اینم تا می اومد تو اتاق سرم جیغ میکشید : بیا قرصتو بخور ، آستینتو بزن بالا  و ... . از یه طرف دیگه هم همه ی این دختر پرستار نوها (نو= تازه کار و جوان) عین سگ ازش میترسیدن و پشت سرش هی حرف میزدن . تا بالاخره یکیشون دهن لقی کرد و وقتی ازش پرسیدم چرا این پرستاره اینقدر با ما سگ اخلاقه بهم گفت طبق دستور میتی لیته با من اینطور رفتار میکنه و ... . یه بار ظهر که تنها بودم (ویدا رو فرستاده بودم برام فالوده بخره) این پیرزنه اومد تو اتاق و سرم داد زد یالا بیا قرصاتو بخور . منم به سختی از تخت اومدم پایین و اول در اتاق رو بستم بعد صدامو دورگه کردم و بهش گفتم :من فهمیدم تو کی هستی !!! تو یه روحی یه روح پلید یالا برام از دیوار رد شو و الا الان با این گلدون میزنم تو سرت بد بخت جوری هاج و واج شده بود و رنگش پرید که انگار مورد حمله یه شیر قرار گرفته بعدش ملافه رو از رو تخت برداشتم و انداختم رو سرم و بهش گفتم نترس منم یه روحم فقط بلد نیستم از توی دیوار رد بشم یالا دو تا از کلک هاتو یاد منم بده و بعد یه سی ثانیه زیر ملافه بی حرکت موندم وقتی ملافه رو برداشتم ایشون دیگه تو اتاق نبود و هرگز بعد از اون دیگه ریختشو ندیدم .

یه بارم با میترا جلوی دوستاش (یه مشت دکتر و پرستار ترشیده) سر تاریخ ترخیص جر و بحثم شد (اگه به میترا بود تا سه ماه دیگه بستری بودم) اونم یه لیوان آب برداشت و اومد سمت چپم (چون سمت چپم درست تکون نمیخورد) و از بالا لیوان آب رو خالی کرد تو صورتم و گفت تا نتونی مثه سگ هار بپری بهم همینجا مهمونی بعدش همشون قاه قاه خندیدن .  بعدش منم شروع کردم به خندیدن و وسط خنده هام گفتم میترا حالا میفهمم تا اول دبیرستان چه حالی داشتی . اونم با تعجب پرسید : منظورت چیه ؟ گفتم هیچی حالا که تو رختخواب خیس خوابیدم حال کسایی که شب ادراری دارن رو درک میکنم دوستاش دیگه پهن شده بودن کف زمینو داشتن از خنده هلیکوپتری میزدن . همون موقع عموم از در اومد داخل و پرسید : دارین به چی میخندین ؟ میترا گفت : بابا من تا اول دبیرستان شب ادراری داشتم ؟ دم عمو هم گرم گفت : نه تا جایی که یادمه تا دوم دبیرستان بود اون سعید بود که تا اول دبیرستان شب رینی داشت . شدت هیلیکوپتری به حدی زیاد شد که دو تا از دوستاش پرواز کردن و از پنجره اتاق رفتن بیرون سمت افق .

 

در ضمن در این مدت موفق شدم پی پی کنم به تربیت ویدا و کلی فحش و بد و بیراه یادش دادم چون این آبجیم کلا فکر کنم روح لویی پاستور تو جلدش رفته بود که اینقدر مودب و پاستوریزه بود .  بد ترین فحشی که میداد به درک بود و اونم اکثرا این لفظ رو بی جا استفاده میکرد . مثلا وقتی با میترا جر و بحثش میشد و میترا بهش میگفت : گوساله ی خر افلیج ... ایشون اگر در اوج عصبانیت بود میگفت به درک . (اکثر اوقات هم جوری نگاهش میکرد که انگار کلی ازش ممنونه که بهش گوشزد کرده که ترکیبات اصلیش چیه ) یکی دو هفته پیش تا میترا اومد تو اتاق و دید ویدا داره بهم پیتزا میده و بهش گفت :گوساله اینقدر به این خر پیتزا نده . ویدا سریع بهش جواب داد گوساله و خر خودتی که اگه شعور داشتی قدت اندازه ی زرافه نبود . و میترا هنگ کرد .

 

پینوشت: دوستان بهتون اطمینان میدم که درسته پیام هاتونو ویدا واسم میخوند ولی تا به کلمه ی پیغام خصوصی میرسید سریع ازش رد میشد و نمی خوندش و با اینکه میترا سه روز بال بال زد پیغامها رو بخونه بهش اجازه ندادیم .

 

پینوشت دوم: دوستان هنوز حالم خوبه خوب نشده و ممکنه نتونم هر روز به وبلاگ همتون سر بزنم ، ولی قول میدم تا تونستم مدت بیشتری بشینم عین قبل بشم . بازم از همتون ممنونم .

داش دیوونه .قلب