اینم چندتا افق که از این و اون دزدیدم نیشخند


یکی از فانتزی هام اینه که راننده تاکسی باشم بعد یه مسافر سوار کنم و تو یه جای شلوغ پیادش کنم و وقتی که پیاده شد کیفش رو جا بزاره و وقتی کیف رو که میگیرم دستم یه صدای جیک جیک ازش بشنوم و وقتی که خوب نگاش کنم ببینم یه بمب توشه ، منم سریع گازش رو بگیرم خودم رو برسون به دریایی که نزدیک اون منطقست و گازشو بگیرم ماشینو با بمب پرت کنم تو دریا منم خودم قبل از اون بپرم پایین و همین که ماشین افتاد تو اب منفجر بشه و همین که بلند شدم مردم شروع کنن به دست زدن برام ؛ منم با غرور تمام تو افق به سمت اداره بیمه غیب بشم !

 

 

 

یکی از فانتزیام اینه که تو مِه پنهان شم بعد فانتزیایی که میان تو مِه محو بشن رو با دمپایی ابری خیس اونقد بزنم که صدا سگ دربیارن تو مه !!!

 

 

 


یکی از فانتزیام اینه که یه روز که دارم با یه پالتوی مشکی و بلند از تو خیابون رد میشم ببینم یه نفرو میخواد ماشین زیر بگیره ، بپرم پرتش کنم اون ورو نجاتش بدم ، بعد طرف که بلند میشه ببینه دارم قدم زنان دور میشم ، داد بزنه بگه ببخشید شما ؟؟؟ منم یه لحظه وایسمو بدونه اینکه برگردم سرمو یکم بچرخونمو یه لبخند بزنمو بگم "یه رهگذر” بعد همون موقع تو افق محو بشم …

 

 

 

یکی از فانتزی هام اینه یه بی ام و بخرم مارکشو بکنم مارک پراید بهش بچسبونم و بعد باهاش برم سمت افق

 

 

 

یکی از فانتزیام اینه که سه تا زن بگیرم ، کوچیکه رو صدا کنم : خانوم کوچیک ، بزرگه رو صدا کنم: خانوم بزرگ، به وسطیه چیزی نگم مث اسب زورو سوت بزنم بیاد!! خلاقیته دیگه کاریش نمی شه کرد!

 

 

 

یکی از فانتزیهام اینه که هروقت زن آینده ام کار بدی بکنه خودش بره کمربند رو بیاره بگه بیا منو بزن.بعد بگم این دفعه بخشیدمت ولی دیگه تکرار نشه

 

 

 

 

 

 

یکی از فانتزیام اینه که اتش نـشان بـشم بـعد یـهو خـبر بدن کـه یـه ساختمون اتیش گرفته بعد بریم توی اون مـحل بـچـه هـا کـه اتیش به اون بزرگی رو دیدن پـشماشون بریزه و جا بزنن بعدفرمانده عملیات بگه ترسو ها چرا جا زدین ؟! بعد هیچکی هیچی نگه بعد فرمانده داد بزنه واقـعا هیچکی نیست این شجاعتو داشته باشه که بره تو ساختمون ؟! بـعد مـن یهو بگم فرمانده مـن این کارو میکنم !!! بعد با یه لبخند ملیح در حالی که دارم کلاهمو از سرم برمیدارم از بین جمعیت بیام بیرون بعد فرمانده بگه افرین !! اگه یه مـرد توی این گـروه باشه اون تویی بعد من بش بگم خوب بسه دیگه وقت نداریم بگو ابو باز کنن , بعد من برم تو ساختمون تمام ساکنا رو نجات بدم بعد آخرین نفر که میاد بیرون یهو ساختمون منفجر بشه بعد همه با چهره غمگین شروع کنن به گریه کردن بعد فرمانده زیر لب با بغض بگه شَـهـید غـُسل نـدارد ! بعد همینطور که دارن همه گریه میکنن یهوو یه بچه داد بزنه اون کیه داره از تو دود میاد بیرون !!!!! بعد فرمانده با خوشحالی داد بزنه اون زندست !!! بعد دیگه مردم دورم کنن و بوس و این حرفا بعد همون موقع به طرز مشکوکی تیر بخورم و بمیرم و بعد پاشم برم سمت افق .