تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید ؟

خوب انشای من تو ادامه ی مطلبه 


از اواخر اسفند عمو و زن عموی گرامی بنده تشریف بردن آلمان تا دو باره شپل بابا (آقا سعید نسناس) رو ببینن . خوبه سعید بهمن گورشو گم کرد !!! هنوزم نیومدن . طبق معمول در آخرین لحظات عمو و وزن عمو بعد از انجام سفارشات مربوطه به من و میترا (خواهر شیری و دختر عموم) گفتن دیگه خجالت بکشید یکی چهل سالتونه ، با هم دعوا نکنید ها !!! همو نگیرید بزنید ها !!! بعد هم به ویدا که شیرین یه هفت هشت سالی از ما کوچیکتره گفتن حواسش به ما دو تا باشه و خانم بنده رو هم قاضی القضات برای حل و فصل دعواهای بین ما قرار دادند که با اعتراض شدید بنده به زودی از سمت چند ثانیه ایشون معزول شدن. اما یه نکته خیلی عالی که وجود داشت عموم در آخرین لحظه با تشر به ویدا و میتی گفت که حرف من (داش دیوونه) عین حرف عمو هستش و هر دوی اونها باید فقط به من بگن چشم وی در ادامه تاکید کرد که اگه بشنوه کسی ساز مخالف با من زده ایشون بعدا خیلی ناراحت میشن . (باید اینو بگم که تو کل فامیل حرف آخر یعنی حرف عمو) وقتی هم میترا اعتراض کرد حسابی توسط زن عموم (مادر شیریم) سرکوب شد . و از بد ایام برای میترا، خانم بنده هم از روز اول عید همراه با پسرم و خانودشون رفتن تهران خونه ی خالشون و چون من چشم دیدن دختر خاله هاشو ندارم هرگز کسی به من تعارف هم نکرد که تو هم بیا . (چون یه بار کم مونده بود بگیرم دختر خاله بزرگشو آتیش بزنم. ) و بدین ترتیب میترا آخرین سنگر دفاعیشو از دست داد . یه روز قبل از عید هم میترا و ویدا چون تو خونشون اسباب و اثاثیه ترق تروق کرده بودن به منزل ما نقل مکان کردن . روز اول اومدنشون بهشون خوش گذشت چون هنوز خانمم برای طرفداری ازشون منزل بود اما چشمتون روز بد نبینه از روز دوم میترا تبدیل به کنیز بنده شد . مجبورش کردم قرمه سبزی بپزه بعدش تا پخت بردم ریختمش تو سطل آشغال چون بد مزه بود و مجبورش کردم یه بار دیگه با دقت بپزه ، حمام رفتن قانونمند شد ، روزی یه بار حمام درش باز میشد و میتی از اینکه نمی تونست ژنهای اردکیش رو که روزی سه بار باید آب بهشون برسه رو چاره کنه دچار یاس فلسفی شد .بعد میترا پیشنهاد کرد ما هم همه بریم شمال ویلاشون بعد بریم شیراز که بهانه آوردم دنده هام درد میکنه نمیتونم تا شمال بشینم تو ماشین . ورزش صبحگاهی ممنوع شد چون گفتم سر و صدا میکنید باعث به هم خوردن آرامشم میشه . بامزه ترین کارم این بود که مجبورشون کردم وقتی میخوان از خونه برن بیرون بیان جلوی من قشنگ بچرخن من ببینم تیپشون مناسبه یا نه و در صورت کسب مجوز میتونستن برن بیرون . بعد میترا زنگ زد به باباش و همه ی بلاهایی که سرش آورده بودم رو گفت . عمو هم جواب داد : حرف بی راهی بهتون نزده !!! . بعد یه بار که رفتیم رستوران سنتی میترا رو مجبور کردم بریونی (غذای سنتی اصفهان) بخوره و تهدیدش کردم اگه نخوره زنگ میزنم به عموم و بهش الکی میگم میترا دلمو خون کرده . میترا هم که هرگز غذای چرب نمیخوره از لجش دو تا بریونی خورد . البته خودم جوجه زدم به بدن و ویدا هم سلطانی خورد . روزدوم ،سوم بود که هوس کردم میترا جوراب بوگندوهامو بشوره و وقتی بهش گفتم دستور رو اجرا کنه اول یه کم حرص خورد بعد زنگ زد به باباش و گفت ناراحت بشه یا نشه براش فرقی نداره ، بعد هم گوشیش رو خاموش کرد و به من گفت : آشغال من کاراتو تحمل کردم چون میخواستم ببینم ظرفیتت چقدره عوضیه ... (دراین محل فحش های بد بد قرار داشت) و بعد کتککاری در گرفت و فقط ویدا هی تند تند به میترا یاد آور میشد که با مشت نزنه تو دنده های سمت چپم و از اونجا که واسه ی ما اوف داره دست رو زن بلند کنیم فقط کتک خوردیم و دردمون اومد و هی الکی گفتیم همه ی زورت همینه ؟  و نامبرده برای اینکه ثابت کنه همه ی زورش همین نیست محکم و محکم تر زد و در ضمن نصف موهامو هم کند بعد ده دقیقه که از نفس افتاد گفتم به بلاهایی که سرت آوردم می ارزید و جورابهامو انداختم جلوش و گفتم برو بشورشون . نمیدونم چی شد که یه ساعت بعد رفت شستشون!!!!!!!!!!!(احتمالا از ترس اینکه بلایی سرش نیارم) روز چهارم عید بود که مجبور شدیم بریم خونه ی میترا ، چون دوست میتی با شوهرش از شیراز اومدن اصفهان و چون از دید میترا فقط خونه ی خودش باکلاسه باید برای مهمانداری میرفتیم اونجا . از اونجا که شوهر دوستشون خیلی سوسوله و بنده حرفی برای گفتن باهاشون نداشتم فقط در موقع اجبار درباره ی فیل باهاشون صحبت میکردم  یا هر چی اون میگفت من اول ربطش میدادم به فیل و باز درمورد فیل باهاش حرف میزدم . طرف دیگه مطمئن شده بود که من کلا سیمهام قاطیه . البته به محض ورود میترا منو به عنوان برادر دیوونه اش معرفی کرده بود ولی طرف به شوخی گرفت. وقتی میترا بهم بند کرد که آقای شوهر رو با خودم ببرم بیرون و یه کاری کنم بهش خوش بگذره . آقای شوهر رو با خودم بردم خونه ی شهرام اینها و  از شانسش همه رفقا (به جز اسی که رفته بود بندرعباس) هم جمع بودن داشتن شاه دزد وزیر بازی میکردن ، هر چی به این بچه سوسول گفتم تو بشین بالا و بازی نکن ببین اینها چه بلایی سر هم میارن تو گوشش نرفت و شانس این ننه مرده هم هر بار میشد دزد و شهرام (یه غول که حداقل بیست سالیه بدنسازه) هم میشد جلاد . دفعه اول حاکم (ممد) مراعاتشو کرد و فقط مجبورش کرد با ما تحتش اسمشو رو دیوار بنویسه اما آقای شوهر اعتراض کرد حکمشو سوسولی ندن دفعه بعد که من حاکم بودم براش سیبیل پنبه ای بریدم  (که دردش نیاد) اما باز گفت نه مراعات نکنید مردونه بازی کنید . دفعه ی بعد دو تا کشیده آبدار خورد . بعد مجبور شد همه ی گلهای قالی رو ماچ کنه ، بعد سیبیل آتشی ، بعد یه لگد تو شکمش خورد ، بعد سه بار کلشو زدن تو دیوار ، بعد شیش تا کشیده رفت و برگشتی  و ... . آخرش هم که اومدیم بیرون تازه به این نتیجه رسیده بود که چه بازی باحالی بود و دوستام چقدر با نمکن (دقت کنید با نمک نه با حال از نظر من این ترکیب با نمک فقط دو سال حبس داره) بیچاره از بسکه زده بودنش صورتش شبیه لبو سرخ شده بود . بعدم تا رسیدیم خونه عین بچه اردک بدو بدو کنان رفت پیش زنش و میتی و ویدا تعریف کرد که چقدر با حال کتک خورده و پیشنهاد کرد فرداش دوستای من بیان اونجا بریم طبقه همکف بازی کنیم (فکر کنم جنون خود آزاری داشت) . بعدش میتی دزدکی اومد پیشم و گفت : چرا گذاشتی بزننش ؟ هرچی قسم خوردم خودش خواست باورش نشد .قرار شد باهاشون بریم شیراز (چون از اول قرار بود ما بریم شیراز – البته نه خونه ی اونها - ) که عمه ام اینها رسیدن و همه چیز بهم خورد . . . .

اینم یه برش از روزهای اول عید ما .

امیدوارم خوشتون اومده باشه .

داش دیوونه .