به ادامه ی مطلب بروید . قلب


البته همون پریروز این مطلب رو یه جا دیگه نوشتم حالا اگه کسی دیده بود نگه کپی کرده به اسم خودش میخواد ثبت کنه شاهدم دارم .

 

بازم این خاطره البته خاطره که نه چزونیدن کاری در تاکسی اتفاق افتاد . 

تو تاکسی نشسته بودم و یارو داشت داد میزد دروازه شیراز یه نفر که یکی از این بچه ژیگول هایی که تنبونشون داره از پاشون میافته و موهاشون حالت الکتریسته زدگی داره  و با کل خواهراشون تو خونه مسابقه ی بر ترین زیر ابرو میدن اومد نشست کنارم یه چند ثانیه بعد از اینکه تاکسی حرکت کرد یهو برگشتم عین بزغاله ی اندونزیایی تو چشماش زل زدم و بهش گفتم ببخشید شما بودید ؟ 

طرف گیج و منگ پرسید : چی رو من بودم ؟

منم گفتم : هیچی .

و بعد عین یه مار موز استرلیایی تی شرتم رو کشیدم بالا و دماغم رو کردم تو ی یقه ی تی شرتم (یعنی طرف چ...یده و من دارم از بو خفه میشم.)

بد بخت طرف هی اولش آروم با خودش میگفت بویی نمیاد !!! و دو باره یکم بو می کشید و زیر لبی میگفت : من بویی حس نمیکنم . بعد یهو زد به سرش و به راننده گفت : آقا شما بویی حس میکنید ؟

راننده هم یه دوبار بو کشید و بی اینکه حرفی بزنه شیشه اش رو تا ته کشید پایین 

در آن لحظه کلی از پساتت (پستی) خودم کیف کردم .

حیف دنده هام درد میکرد و نمیتونستم بدوم و الا موقع پیاده شدن داد میزدم چ...و و فرار میکردم شیطان

 

خلاصه فکر کنم هنوز طرف داره بو میکشه ببینه کاری کرده یا نه .

 

همون روز شبش تا رسیدم خونه و در رو بستم دیدم یکی در میزنه برگشتم در رو باز کردم دیدم یه پسر سیزده چهارده ساله است تا در رو باز کردم بجای من اون میگه بفــــرمایید ؟ تعجب منم گفتم یه لحظه تشریف داشته باشید الان خدمت میرسم رفتم یه دمپایی ابری رو خیس کردم که باهاش بزنم تو دهنش و بهش بگم ما خودمون اسکول کاریم تو میخوای ما رو اسکول کنی ؟ که وقتی برگشتم دیدم سر کوچه در حال دویدنه خنده

هیچی دیگه بی خیال شدم و یاد این افتادم دست بالای دست بسیاره .

قلب