بچه ها این یه خاطره از داش دیوونست

اخطار : این خاطره پر از صحنه های خشونت بار است و ممکن است برای همه مناسب نباشد . از دست رس اطفال و نور خورشید دور نگه داشته شود . قبل از خواندن هندوانه بخورید اونم با هسته اصلا هرکی هسته ی هندونه رو نجوه سوسوله . 

بقیه در ادامه ی مطلب


(این خاطره تقریبا مال 15 سال پیشه)

یه دختر خاله دارم که الان کانادا زندگی میکنه  آقا این آخر پررو بود و همیشه داشت از پسرهای فامیل آتو میگرفت و به واسطه ی همین یا نقره داغشون میکرد یا تبدیل میشدن به برده اش یا ازشون حق السکوت میگرفت .قبلا یه خاطره ازش نوشته بودم به اسم (محو کردن دختر خاله) مایل بودید همین عنوان رو تو گوگل سرچ کنید تا بتونید بخونیدش . راستی اینم لینک مطلب دیگه نمیخواد برید تو گوگل

http://kholkholak.persianblog.ir/post/306

سحر معمولا سعی میکرد فاصله اش رو از من یکی حفظ کنه چون من هار تر از اونی بودم که کسی بهم بگه ازت آتو دارم منم بترسم . یه دلیل دیگش هم این بود که تو دنیا فقط از دو چیز میترسید یکی عزرائیل یکی میترا (خواهرم) و احتمال میداد با کوچکترین درگیری با من مجبور بشه با میتی رود در رو بشه .

میترا هم که همیشه معطل این بود تا این بد بخت رو با یه بهونه گیر بیاره و ... . یه بار تو عروسی دختر داییم و پسر عمه ام بود که انگار یه کم شجاعتش بیشتر شد و فکر کنم با خودش گفت بذار یه حالی هم از این داش دیوونه گرفته باشم تا بفهمه دنیا دست کیه  اومد پیشم و گفت : شنیدم گلوت پیش ساناز (یه دختر خاله ی دیگم) گیر کرده و عاشقش شدی . (حالا من حالم از کل دخترای فامیل بهم میخورد) منم گفتم : کی این زر رو زده ؟ سحر هم در اوج بدجنسکی خندید و گفت : خوب کلاغه برام خبر آورده و منم رفتم به ساناز گفتم اونم گفت : اگه منو میخواد باید با خانواده پا پیش بذاره . خداییش انگار دنیا رو زده بودن تو سرم . از کوره در رفتم و گفتم : خوب تو گ... زیادی خوردی همچین غلطی کردی نسناس ، من ریخت ساناز رو میبینم سه روز اسهال میگیرم . که دیدم خوشحال و خندان دوید پیش خاله ام (ننه ی ساناز) و گفت : خاله سانازچکارکرده که... داش دیوونه میگه ریختش رو میبینه سه روز اسهال میگیره؟(لازم به ذکراست که این خالهه و شوهرش چشم دیدن خانواده ی ما رو نداشتن و ندارن) آقا چشمتون روز بد نبینه سه ثانیه ی بعد من و خالم مشغول شست و شوی اموات مشترک و غیر مشترک هم بودیم . همین موقع ها بود که پسر خالم (داداش ساناز) اومد طرف من و سرم داد زد دهنتو ببند تا نزدم تو گوشت ...منکه آخر عصبی شده بودم  داشتم فکر میکردم بامشت اشکان رو بزنم یا با کشیده که دیدم یه مشت از پشت سر و از بغل گوشم رد شد و خورد تو صورت اشکان ، یه ثانیه بعد دیدم صدای سعید (برادر شیری و پسر عموم) اومد که  به من گفت : د بزن این قوطی گو...رو وایسادی داری فال قهوه میگیری؟ بعدشم دوتا داداش های من افتادن رو دو تا داداشای اشکان و سعید هم اشکان رو گرفت زیر مشت و لگد عمه ام هم که از همه جا بیخبر بود اومد و با پشت دست کوبید تو دهن خالم .ننم هم طبق معمول غش کرد و زن عموم (مادر شیریم) هم از راه نرسیده کل ایل و طایفه ی خالم رو بست به فحش ناموسی (لازم به ذکر است زن عموی بنده مهندس و تحصیل کرده ی آمریکاست) باور کنید تا اون موقع نمیدونستم زن عموم بلده عصبانی هم بشه . آقا کل عروسی بهم ریخت و منم اون وسط هر کی میومد دم دستم رو میزدم .  کم کم متوجه شدم جمعیت سه دسته هستن یه عده بیطرف یه عده (تمام فامیل پدری+ چند فقره فامیل مادری) طرفدار ما و بقیه طرفدار ننه ی ساناز . خلاصه یه چند دقیقه ای که همو زدیم و لت و پار کردیم خدا بیامرز پدر بزرگم نزول اجلال فرمودند (تازه رسید تو سالن) و تا عین شیر غرید که بسسسسسسسسسسه دعوا یهو تموم شد (به مرگ خودم همه در همون حالی که بودن خشک شدن) اما من یکی ول کن نبودم غرش شیر که هیچ ، اگه نعره ی دایناسور هم می اومد باید اشکان رو میکشتم . با آروم شدن نبرد تازه فرصت دسترسی به اشکان فراهم شده بود که پریدم روش و د بزن البته یه دو ثانیه بعد عموم و بابام منو گرفتن و از سالن بردن بیرون و آنچنان پس گردنیی از آقام خوردم که هنوز که هنوزه فکر میکنم کل قضیه ی دیوونگیم از همون روز شروع شد آقام قصد داشت یه چند تا نصیحت پدرانه ی دیگه هم ازم بکنه (البته به صورت اکشن) و کمی از زاویه ی روان پژوهی (همراه با کلمات ناروا) به بررسی من بپردازه که عموم بهش گفت : تو دیگه چته با این بچه مردک ؟ مگه خودت نبودی که چند دقیقه پیش گفتی حاضرم صد هزار تومن (اون موقع صد هزار تومن کلی پول بود) بدم صورت این کریم پشه (کریم پشه= بابای اشکان) رو خراب کنم ؟ حالا هم که صورت این بدبخت رو کردی مثه نون لواش . منم یه لبخند گنده زدم و گفتم : بابا خوب چون تو آشنایی 20 تومن بده به ما خیرشو ببینی که یهو آقام و عموم شروع کردن به تشبیه من به کل حیوانات باغ وحش (البته به صورتی کاملا لطیف و شاعرانه مثلا آقام بهم  میگفت کره خر بعد رو میکرد به عموم و میگفت تو ر بده اونم با حالتی شاعرانه میگفت ری...م به اون شعورت نره خر روباه و ... . اصلا کلا عشق توی فضا موج میزد) . یه سی ثانیه بعد میترا از راه رسید(کرگدن از تهران واسه عروسی گردن خورد کرده بودن و چون دیر رسیده بودن رفته بودن به اون قیافه ی نسناسشون برسن) و تا مارو دید دم در ایستادیم پرسید چی شده ؟ چرا لباساتون پارست ؟ منم بهش گفتم تو خفه شو برو گم شو که حال تو رو ندارم الدنگ نرده بون که دومین پس گردنی رو به صورت کاملا عاشقانه از آقام خوردم (اصلا به جان خودم این دومیه منو به یه فضایی پر از عطوفت و مهر برد) و بعد عمو جان منو از دست رس پس گردنی زن بزرگ دور کرد و شروع کرد به گفتن جملات پر از ایجاد اعتماد بنفس به من مثلا فرمود : مردتیکه اگه عوض 170 سانت 190 سانت بودی دیگه میخواستی چه گ...ی بخوری ؟ و پدر بزرگوارم هم شرح ماوقع رو برای میترا (لوس و عزیز دردونه ی فامیل) داد و میترا هم یه سی ثانیه بعد رفت داخل . کم کم سعید و برادرای دیگه ام هم اومدن دم در پیشمون و مشغول جر و بحث بودیم که دوباره صدای جیغ زنها از تو سالن تو آسمون . وقتی دویدیم داخل دیدیم میترا لیته داره سحر(همون دختر خاله ی فتنه) رو خفه میکنه . حالا میترا دراز و گنده (میترای آشغال یادته اون موقع ها چاقال بودی؟ حالا واسمون آدم شدی) و دارای دان 2 کاراته و شالبند خیلی زیاد (یادم نیست چه رنگی بود) کونگ فو دارای دو قهرمانی کاراته بانوان کشور و سحر ریزه میزه ی فوقش 45 کیلویی که همینطوری عادیش جون نداشت نون بخوره. خلاصه هرکاری زنها میکردن نمیتونستن جداشون کنن تا اینکه عموم رفت جداشون کرد بعدش میترا به سحر گفت : سحر یا خودت الان بگو چه فتنه ای درست کردی یا اگه یه روز به عمرم مونده باشه میکشمت . و سحر با صدایی گرفته که به سختی شنیده میشد به زبان آمد و همه فهمیدند که داش دیوونه چه فرشته ی ملوسی است و آقام از زدن آن پس گردنیهای سنگینی که به من زده بود نه تنها شرمنده نشد بلکه وقتی فهمید که چطور میترا پیش مادر ساناز رفته و کل قضیه را از زیر زبانش بیرون کشیده و سحر را رسوا کرده مرا به بیرون هدایت نمود ویک پس گردنی جانانه ی دیگر به من زد و گفت : از خواهرت یاد بگیر انسان عاقل اینطوری قضیه رو حل میکنه  و بابت خوردن آن پس گردنی ها من از آن روز به یکی از فیلسوفان و مورخان و جغرافیدانان و اسطوره شناسان وریاضیدانان و کلا ...دانان تبدیل شده و الانم به اسم داش دیوونه در خدمت شمام و خاطره مینویسم . البته سحر هم با یه جمله ی مادرشون تبرئه شدن خاله فرمودند دخترم یه مدته زیاد شوخی میکنه قصد بدی نداره و در برابر تمام تهاجمات از طرف فامیل با موش مرده بازی از دخترشون دفاع سیسلی(واژه ای مربوط به شطرنج) کردن . . . . و اصلا پس گردنی نخورد  فقط میترا کمی ماساژش داد .

 

پس ما از این مطلب نتیجه میگیریم کلا به فرزندان خود هی پس گردنی بزنید براشون خوبه و همیشه به یاد داشته باشید حق با بچه های مردمه چون بچه ی مردم هستند خوب .

 

با تقدیم کلی احترام داش دیوونه