ادامه ی مطلب دست شما رو میبوسه قلب


وقتی هشت نه سالم بود یه سلمونیه بود سر کوچمون که یه پسر همسن و سال ما داشت که خداییش دو برابر ما قد و وزنش بود یه بار گرفته بود پسر داییمو قد خر زده بود . منم به پسر داییم که داشت گریه میکرد گفتم بیا با هم بریم بریزیم سرش و قد ابر قدقد بزنمیش ، خلاصه دو تایی رفتیم و گرفتیمشو تا میخورد زدیمش که یهو باباش اومد پس گردن ما دو تا رو گرفت و شروع کرد به اینکه کله ی ما دو تا رو بزنه به هم . توی حین کتک خوردن پسر داییم چشمش افتاد به ساعت یارو سلمونیه و بهش گفت :

عامو ، عامو  ساعتت سیتی زن اصله ؟ از کویت برات آوردنش ؟

خلاصه هیچی یارو زد زیر خنده و پهن زمین شد و ما الان زنده در خدمت شماییم .

قلب