میدونید که باید برید ادامه ی مطلب؟ خوب برید دیگه . قلب


آقا خو میگم نخندید خو

 

خو امروز من هم رفته  بودم وب گردی دیدم همه جا پر از مطالب عشق و عاشقیه گفتم حالا من هم یه مطلب عشق و عاشقی بنویسم  شاید استقبال شد ولی نخندین ها ، آفرین .

 

شاید از آسایش خسته بودم  وشاید دنیایم یکنواخت بود ، به هر حال سر آسوده ای داشتم ،اما تو، تو ای فرشته ی آسمانی ، ای شعاع نور تابیده از زندان ابر زندگانی ، مرا چون وجودی واقعی تر از آنچه خودم به آن من میگفتم در بر کشیدی و گرمای سوزان ولی مطبوعت را در تک تک یاخته هایم به یاد گار نهادی، چشمان سبز رنگت سبب آن شد تا بهار را فراموش کنم و با دیدن آن سبزی چشمانت بیاد آوردم که همواره اجرام درون بینی ام (مف) بیاد چشم تو سبز میشوند .

سبز باید بود از نوع مفی

تف به این دنیای پست  تف تفی

 

اما لحظاتی بیش امانم ندادی و در دم خنجر بی وفایی به پشتم زدی ، آنگاه که در چشم رقیب به محبت نگریستی .

خاک عالم بر سرم کردی عزیز

قهوه ای کردی مرا خیلی تمیز

پس از این پس دیگر من نه آن منم که میشناختند و میشناختی ، من غرقه درآن چسبناک قهوه ای تا روزی که زنده ام به آن دوچشمت خواهم اندیشید و با یاد تو از تن خویش رنگ قهوه ای خواهم شست . اما ای کاش قبل رفتن میگفتی چه خورده بودی که چنین بویناکم .

ای که دو چشم سبزت ، رنگ مرا دگر کرد

رنگ عذاب من نیست، بوی ، مرا دمر کرد

 

این بود آپ عشقی داش دیوونه و ما از این پست نتیجه میگیریم در هنگام عاشق شدن هموراه آفتابه همراه خود داشته باشیم و مطمئن شویم آب قطع نیست .

چاکرم داش دیوونه