اخطار : این مطلب ممکن است برای بضی ها مناسب نباشد و احساس ترس کنند ، اگر زود وحشتزده میشوید از خواندن این مطلب حتما پرهیز کنید .                                                                                                                                                                                                                                           خیلی وقت بود میخواستم این مطلب رو براتون بنویسم اما همیشه شک داشتم که اینکارو بکنم یا نه ؟ به هر حال نوشتمش ولی اخطار بالا رو جدی بگیرید .


این ماجرا کاملا واقعیست و اگر اعصاب درست و حسابی ندارید از خواندن آن منصرف شوید .

 

اون اولها که میترا تازه از آلمان برگشته بود با یه مشت دختر خنگ و خل مثه خودش دوست شده بود و هنوز احساس نمیکرد که چون دکتره دوستاش باید ترشیده هایی در طرح ها و رنگ های مختلف باشن . تازه اون اولهاش که تازه اومده بود کلی با من خوب بود بعد کم کم با دیدن همدیگه جرقه میزدیم . یه بار گویا وقتی با دوستاش دور هم نشسته بودن دوستش بهشون میگه آره عموم یه خونه داره توی مرداویج (بچه های اصفهان میدونن جای از ما بهترونه) که سه طبقه است و خلاصه بهترین شکل و طراحی و دکراسیون رو داره ولی نمیتونن توش زندگی کنن چون خونهه جن داره و کسی هم حاضر نیست خونه رو ازشون بخره و یه بار هم حتی یه جادوگر رو از از عمان (البته شایدم بحرین دقیق یادم نیست) آوردن اونجا براشون جن گیریش کنه و طرف بعد از بررسی گفته اینطوری نمیشه و باید یه مرده رو بیارین و این دعا رو به بازوی چپش ببندین و سه روز طرف تو خونه باشه و در خونه رو هم باز نکنه تا بعد بهتون بگم باید چکار کنید ولی اینو هم گفته بود که طرف نباید مزد ازتون بگیره و ممکنه خیلی هم اذیت بشه و گویا تا اونروز هیچکس قبول نکرده بود اینکارو براشون بکنه . تا میتی اینو گفت منم بهش گفتم : تو با اون دوستت و عموش و اون جادو گره هر چهارتا با هم ...ه خوردین . اونم گفت : اگه گ ... خوردیم پس تو برو اونجا سه روز بمون . منم گفتم باشه به شرط اینکه بعد از سه روز بذاری سی تا پس گردنی به تووعموی دوستت بزنم . گفت نمیشه چون گفته مزد نمیشه گرفت . گفتم اینکه مزد نیست  این هدیه است . دخترکه ی خنگ همون موقع پا شد زنگ زد به دوستش و گفت : داداش من میگه من به این شرط حاضرم برم اونجا که ... . اون دوستش هم زنگ زده بود کویت به عموش (عموش کویت کار میکرد و زنش هم کویتی بود و این خونه رو هم برای اینکه تابستونها بیان توش خریده بودن) همینطوری که نشسته بودیم و میتی داشت هی قضیه رو دلهره آور تر میکرد یهو دیدم تلفن خونه ی میترا اینها زنگ خورد میترا هم زرتی گوشی رو برداشت و شروع به سلام علیک کردن کرد و یه یک دقیقه بعد هم گوشی رو داد به من گفت بیا فلانیه با تو کار داره (عموی دوستش) . آقا ما هم رفتیم گوشی رو گرفتیم و با طرف مشغول صحبت شدیم  و طرف گفت : واقعا حاضری بری اونجا ؟ گفتم : آره پرسید خوب چرا میخوای بعدش به ما پس گردنی بزنی ؟ آقا ما هم تو رودربایستی گیر کردیم و گفتیم : نه بابا شوخی کردم فقط میخوام به خواهرم بزنم . اونم گفت : بذار یه زنگ به اون جادوگره بزنم خبرت میکنم . میترا که چشماش چهار تا شده بود گفت : واقعا اینقدر خری که میخوای بری اونجا فقط واسه اینکه سی تا پس گردنی به من بزنی ؟ منم گفتم : اونجا که سهله برای زدن سی تا پس گردنی به تو حاضرم برم فرزند خونده ی اجنه بشم . بعدش هی گفت : الکی نگی ها دبه نکنی ها منم گفتم : یالا بیا قرارداد بنویسیم که تو باید بذاری من بهت پس گردنی بزنم و الا دبه میکنم . خلاصه قرار داد نوشته شد . یکی دو هفته بعد تقریبا اوایل تیر ماه بود که عموی دوست میتی اومد ایران و بعدش هم من و میتی رفتیم خونه ی دوستش عموشو دیدم و طرف هی تاکید میکرد که اگه پشیمون شدم نرم اونجا و مجبور نیستم و اون باید سه روز در رو پشت سرم قفل کنه و از این صحبتها . خلاصه روز موعود رسید و من با کلی خوراکی که عوض سه روز بس سه سالم بود و کلی فیلم رفتم خونه ی  جن زده . راس ساعت هشت صبح بود که در روم قفل شد . البته خدا رو شکر اون دعا رو باید به آستین چپ پیرهنم با یه سوزن چوبی میبستن  نه اینکه به بازوم بپیچنش. خوب خونه قشنگی بود ولی نه آنچنان که میتی تعریف کرده بود ولی اسباب و اثاثیه اش واقعا تک بود همه چیزم تو خونه بود  ولی خونه ی خود میتی اینها خیلی بزرگتر و قشنگ تر بود . تا مطمئن شدم طرف دیگه رفته و صدامو نمیشنوه قشنگ رفتم وسط طبقه ی همکف (که کلا اون طبقه پذیرایی خونه محسوب میشد) و بلند بلند شروع به دادن فحش های آب نکشیده به اجنه شدم ، گفتم شاید بیاد بیرون با هم فیلم ببینیم و بعد گولشون بزنم. اما فایده ای نداشت تا طرفهای عصر ساعت 5 یا 6 اتفاق خاصی نیفتاد . اما دم عصر  همینطور که زیر کولر گازی دراز کش مشغول تماشای فیلم کلبه ی وحشت بودم و کم کم داشت چشمام سنگین میشد یهو حس کردم یه جریان باد درست برعکس جریان بادی که از کولر می اومد از روی پوستم رد شد . نمیدونم چطوری براتون توضیحش بدم یه نوع صدای خفیف چرق چرق مثل صدای تخلیه ی بار الکتریکی هم همزمان به گوشم خورد و کاملا موهای دستم سیخ شد . (البته نه از ترس ها چون اینقدر قضیه سریع اتفاق افتاد که مغزم هیچ تحلیلی روش نکرد ه بود که بخوام بترسم .) بعد که یه دفعه دو ریالیم افتاد بلند شدم و گفتم : پدر ...گ عوض این جن غولک بازی ها بیا بشینیم با هم چیبس و ماست موسیر بخوریم و فیلم ببینیم و بعدش تو از سر مرام جای دو تا گنج رو بهم نشون بده . (خدا شاهده منه که دقیقا همینها رو گفتم و تا اونجایی که یادمه اصلا نترسیدم)  تا دو سه ساعت بعد هم اتفاق خاصی نیفتاد و من پیش خودم تحلیل کردم که این کولر گازیه یه طورهایی باید الکتریسته ی ساکن تولید کنه . برای همین رفتم دوباره شدت پرتاب باد کولر رو بیشتر کردم و زیرش خوابیدم کم کم داشتم قندیل میبستم که دیدم یه صدایی مثه اینکه یه نفر داره ظرف میشوره داره از طبقه ی بالا میآد . با خوشحالی هر چه تمام تر دویدم طبقه بالا و به خودم گفتم الان میگیرمش و مجبورش میکنم جای یه گنجی چیزی رو نشونم بده  توی حین دویدن از راه پله ها هم با خودم فکر کردم اگه با مشت زدمش و دیدم دستم از توش رد میشه یه چند ثانیه تمرکز میکنم و با ذن یه ضربه بهش میزنم اگه نشد فوتش میکنم و ... خلاصه حتی تا لحظه ای که رسیدم تو آشپزخونه صدای شستشو می اومد  ولی یه دفعه قطع شد و هیچکس هم اونجا نبود . یه نیم ساعت همونجا نشستم ببینم دوباره خبری میشه یا نه ؟ اما خبری نشد که نشد که یهو یه چیزی به فکرم رسید . توی طبقه ی همکف 5-6 بسته از این عود عربی ها (میسوزونیشون دود میکنن ) به چشمم خورده بود . با خودم گفتم میرم اونها رو آتیش میزنم تا خونه پر دود بشه بعد شاید این جنه رو بتونم در حین حرکت بین دود ها ببینم و بگیرمش یا حد اقل یه طوری بدونم کجاست سر صحبت رو باش باز کنم . خلاصه این نقشه رو هم اول توی طبقه همکف عملی کردم و تازه شب شده بود و رفتم چراغها رو هم خاموش کردم و تلوزیون رو روشن گذاشتم رو حالت پرده ی آبی که نور کمی بده و ببینم بین دودها چیزی میبینم یا نه ؟ تنها چیزی که اونجا عجیب بود حرکت و رقص خود دودها بود که از چهار گوشه ی خونه می اومدن وسط و بین زمین و هوا  درست زیر وسط سقف میرقصیدن مثه یه گردباد کوچولو بعدش میخوردن به سقف و پخش میشدن . این نقشه رو توی طبقه دوم و سوم هم اجرا کردم اما نتیجه ای نداشت حتی اونجا گرد باد هم درست نمیشد . خلاصه با دماغی آویزون برگشتم پایین و تا ساعت یک ، یک و نیم فیلم دیدم و با دلی شکسته گرفتم خوابیدم .خداییش وقعا میگم اصلا به اندازه ای ذوق دیدن این طرفو داشتم که اصلا وقت نمیکردم بترسم . قشنگ یادمه خواب دیدم یه دسته علف از توی گلدونی که توی  ورودی خونه گذاشته بودن (یکی از این گلدونهای ثابت بود که تو زمین کار گذاشته شدن و بیرونشون نمای سرامیکی داره .) بیرون اومدن و شروع کردن با من به حرف زدن البته علفها شکل عجیبی داشتن  مثلا اینطوری براتون بگم که سر خوک داشتن و بدن میمون ، بعد هی تو خواب بهم میگفتن ما اینجاییم بیا با هم برقصیم بعد یه کم تو خاک گلدون میرقصیدن و دوباره به من میگفتن بیا برقصیم و فقط تماشا نکن . با یه حالتی شبیه خفگی از خواب پریدم و دیدم بدنم داره سوزن سوزنی میشه . (البته این حالت از خواب بیدار شدن رو قبلا هم زیاد تجربه میکردم و ربطی به اونجا نداشت) از خواب که بیدار شدم تند دویدم طرف اون گلدون درازه و چراغها رو روشن کردم و خوب به گلدون نگاه کردم اما فقط یه مشت کاکتوس چاق و گرد توش بود و هیچ علفی اونجا نبود ،پیش خودم گفتم شاید اگه یه کم جلوی گلدون برقصم بیان بیرون و منم بگیرمشون و ازشون بپرسم کجا گنج هست اما یه ربع هم رقصیدیم و خبری نشد . (فرض کنید من ابله یه ربع داشتم جلوی یه گلدون کاکتوس میرقصیدم و بدون پلک زدن نگاهش میکردم ببینم جن از توش میاد بیرون یا نه ؟) خوب وقتی دیدم چیزی ازش بیرون نیومد رفتم کلی آبش دادم البته به این نیت که اگه چیزی توشه احساس خفگی کنه و بیاد بیرون  ولی بازم اتفاق خاصی نیفتاد . دوباره گرفتم و تخت خوابیدم . روز دوم اتفاق خاصی نیفتاد به جز اینکه یه کم اسباب و اثاثیه خونه چرق و چروق کردن که این هم همه جا همینطوره . اما روز سوم درست از همون ساعت 5 - عصر6 قیامت شد . اولا که تند و تند کنتور برق میپرید . بعد ساعت 7-7.5 بود که دیدم یه صدایی مثه اینکه یکی محکم با انگشت بزنه به در داره از طبقه ی دوم میاد با عجله دویدم بالا و دیدم صدا از در دستشوییه(در مستراح) زیاد دیده بودم یکی میخواد بدونه کسی تو دستشویی هست یا نه در بزنه و طرف از داخل بگه اهم . ولی ندیده بودم از تو دستشویی یکی خودش در بزنه که بگه من اینجام نیاین تو . خلاصه منم اول گفتم اهم بعد در دستشویی رو باز کردم . جالب اینجا بود که در هنوز داشت تق و تق صدا میداد اما یه ده ثانیه بعد صداش قطع شد . منم هی شروع کردم بلند بلند به التماس به جنه که تو رو خدا بیا بیرون به خدا میخوام باهات رفیق بشم و کاریت ندارم بعد تو داخل عالم رفاقت جای یه دو تا گنجی چیزی رو به ما بگو منم تو عالم رفاقت این خونه رو برات میخرم هر چقدر دوست داشتی توش تق تق کن ، باد بوزون ، تو گلدون برقص وکنتور رو قطع کن و ... هر روز هم میام اینجا با هم تخته نرد بزنیم یا هر بازی که تو دوست داری میکنیم اما بی پدر گول نخورد که نخورد . خلاصه یه بار دیگه نا امید برگشتم پای تلوزیون و داشتم با خودم فکر میکردم ر*دم به این شانس حالا اگه ملت اومده بودن اینجا گله گله جن داشت جلوشون رژه میرفت ما اومدیم اینجا چشمه خشکید حدودا یه یکساعت بعد بود که دیدم تمام شیشه های خونه داره میلرزه و همزمان از طبقه ی سوم داره صدای شکستن کاسه و بشقاب می آد . با عجله دویدم طبقه بالا تو راه هم ساق پام خورد به لبه ی پله اما وقت عر زدن نبود بدون اینکه وایسم با درد مسیر رو ادامه دادم تا رسیدم به اتاق خوابی که توش صدا می اومد اینبار صدا قطع نشد و همزمان که احساس کردم یه باد سردی از کنارم و از توی بدنم عبور کرد از گوشه ی چشم متوجه یه توده ی سیاه شدم که داره میره طرف در اتاق که درست پشت سرم بود . بعد هم صدای بسته شدن در اونم به شدت هرچه تمام تر به طوریکه یه متر بالا پریدم تو اتاق پیچید اما وقتی برگشتم در اتاق هنوز باز بود . بعدش یه صدای واقعا آزار دهنده ی ویز ویز درست مثل صدایی که این ترانس های مهتابی در حال سوختن میدن ولی با حجم زیاد تمام خونه رو پر کرد و یه چند ثانیه بعد یهو قطع شد . چند ثانیه ساکت بود اما یه دفعه صدای دو نفر رو که داشتن با هم پچ پچ میکردن و به وضوح میشنیدم . هرچی گوشهامو تیز کردم ببینم چی میگن چیزی متوجه نشدم . بعدش با صدای بلند گفتم اگه دارید جای گنج رو بهم میگید من چیزی نمیفهمم ها!!! ولی بدون توجه به من پچ پچ ادامه داشت که اونم کم کم هی کمرنگ تر شد و در آخر محو شد . فکر کنم ساعت ده بود داشتم شام میخوردم (شام که نه بسکوییت پتی مانژ با چایی شیرین) که خدا شاهده قشنگ صدای دعوای یه زن و مرد رو از طبقه ی بالا به وضوح میشنیدم ، مرده داشت یه سری فحش رکیک به زنه میداد و زنه هم هی جیغ میکشید و اسم یه عده رو می آورد و قسم میخورد ، بعدش هم صدای یه مشت بدو بدو کردن اومد و دوباره شیشه های خونه لرزیدن و یه دفعه همه جا ساکت شد . یه بار دیگه تا طبقه سوم دویدم اما فقط سکوت بود و سکوت . بعد شروع کردم به حرف زدن بهشون گفتم ببینید عوض دعوا کردن بیاین بیرون به من یه جای گنج نشون بدین تا کلی بعدش عشق و حال کنیم اگر هم بلد نیستین بیاین بیرون تا با هم بریم آمریکا بعد یه سیرک باز کنیم شما هی کارای عجیب و غریب از خودتون درآرین بعد کلی پولدار میشیم سود هم نصف نصف وقتی دیدم خبری نشد گفتم خو اصلا پیشنهاد با شما سود هم دو تا شما یکی من .ولی بازم خبری نشد . شب که خوابیدم دو باره خواب دیدم سایه ی یه دختره نشسته لب گلدون و داره به من که خوابیدم نگاه میکنه منم تو خواب بلند شدم رفتم طرفش اما دختره باز هم مثه سایه بود و قیافش سیاه بود ، یه کم بهش زل زدم و بعدش به من گفت : میای با هم از اینجا فرار کنیم ؟ گفتم فرار کنم ؟ نه عمرا . (نمیدونم چرا من خر بهش نگفتم جای یه گنج رو نشونم بده بعدش با هم در میریم ) من تازه اینجا رو پیدا کردم . حیف پول ندارم و الا میخریدمش . بعدش یه کم دختره گریه کرد و گلدون یه دفعه منفجر شد و یه تیکه ی گندش رفت تو کف دستم منم با درد از خواب بیدار شدم . وقتی بیدار شدم هنوز کف دستم داشت میسوخت و اما دوباره صدای پچ پچ همه جا رو پر کرده بود . دیگه کار خاصی نکردم و فقط با دقت به صدای پچ پچ گوش میکردم تا ببینم چیزی دستگیرم میشه یا نه . پچ پچ ها حدودا نیم ساعت ادامه داشت و قطع شد . حدود ساعت 6.5 صبح بود که به خودم گفتم ببین هیچی گیرمون هم نیومد یارو تا یه ساعت و نیم دیگه میادش و ما هم همینطور آویزون باقی موندیم که یه دفعه یه چیزی نظرمو جلب کرد  یه سینی چینی بزرگ که عکس عموی دوست میتی در حالی که لباس عربی پوشیده بود کنار یه عرب چاقه گنده ی خوشحال توش چاپ شده بود و زده بودنش به دیوار رفتم سینی چینی رو برداشتم یه کم نگاه قیافه ی اون عرب خوشحاله کردم بعدش لجم گرفت و محکم کوبیدمش وسط خونه تا هزار تیکه شد . نمیدونم چرا با اینکه از روز اول این سینی جلوی چشمم بود ندیده بودمش . بعدشم که خورد شد گفتم خوب حالا بخندین . و بعد تصمیم گرفتم بگم جنها شکستنش.راس ساعت هشت هم عمو ی دوست میتی و میتی و دوستش و زن عموش اومدن در رو باز کردن و من قیافه ی چهار تا آدم ترسیده رو دیدم که از زنده بودن من کلی خوشحال بودن . بعدشم پرسیدن چی شد ؟ من هم هزار تا دروغ سر هم کردم و بهشون گفتم مثلا اینکه یهو دو تا سم وسط خونه ظاهر شدن و جفت پا رفتن وسط اون سینی چینیه و ... . عصر همون روز عموهه خونه ی میتی اینها اومد دنبالم و گفت زنگ زده به اون جادوگرشون و یارو بهشون گفته برید ببینید طرف چه خوابهایی دیده اولش خواستم دروغ بگم ولی دلم نیومد مثل اینکه طرف هم بهشون گفته بود باید اون گلدون رو از تو خونه بکنید و دفنش کنید تو بیابون (به مرگ خودم اگه اینو میدونستم حتما یه دروغی بهشون میگفتم که کل خونه رو خراب کنن و دفن کنن تو بیابون) دو ماه بعدش هم عموی دوست میتی  می خواست برام یه پاترول به عنوان هدیه بخره ولی هر چی اصرار کردن قبول نکردم . چون من گنج میخواستم ... تا دو سال پیش هم میدونم خونه رو داشتن و گاهی میومدن توش و مشکلی هم نداشتن تا اینکه اونجا رو فروختن و رفتن یه ویلا تو شمال خریدن . میترا هم هر پس گردنیشو به قیمت 10000 تومن ازم خرید .

میدونم باور کردنش سخته ولی عین واقعیت رو براتون تعریف کردم و انتظار هم ندارم باورش کنید . چون غیر میتی و زن عموم و دو تا از دوستام ، هیچکس باورش نکرد .

موفق باشید داش دیوونه .

کپی با ذکر منبع مجاز است  و با متخلفان به شدت میگم جن ها بر خورد کنن .