خوب ضمن عرض تبریک صعودمون به جام جهانی وآرزوی موفقیت برای

 

فوتبالیستهای با غیرتمون (اگه باخته بودیم بی غیرت میشدن و

 

فحششششششششششش ها ) بریم واسه اینکه ببینیم دیشب چه اتفاقی

 

افتاد .

 

ادامه ی مطلب رو در یابید .


دیروز غروب میترا و ویدا (خواهرای شیری و دختر عموهام) زنگ زدن بهم که

بیییییییییییییاااااااااااااااااا بیااااااااااااااااااااااااااااااااا (با صدای جیغ) مار اومده تو

خونمون پرسیدم کجا مار دیدید ؟ گفتن انباری تو حیاط . بنده هم کلا به عنوان مار

گیر و جن گیر و موش گیر و سوسک گیر و مارمولک گیر و کلا گیر ایل و طایفمون

به سمت خونشون حمله ور شدم البته یه چیزی برام عجیب بود اونم اینکه

میترا از مار ترسیده بود چون این دختر تیکه (یه چیزی توی مایه های مردتیکه

خودمونه) یه مدت تو اتاقش یه مار چاق و گنده و زرد نگه میداشت در طول

مسیر هم سی بار ویدا بهم زنگ زد الان کجایی ؟ خوب الان کجایی ؟ دقیقا کی

میرسی ؟ داداش به نظرت ماره میتونه در انباری رو باز کنه ؟ ووووووووای خو

زود باش دیگه و ... . هیچی منم تو ذهنم یه آناکوندا (یه مار خیلی بزرگ که بین

ششتا 13 متر طولشه) رو تصور میکردم که تونسته میترا رو بترسونه . خلاصه

رسیدیم خونشون . حالا توی حیاط جلوی انباری دیدم دو تا داداش هام و زن

برادرامو خانمم و ارشک و پارمیس (برادر زاده ام) و ویدا و میترا و سیم سیم

(دوست میتی) و مهسا ( دختر خاله ی میتی و ویدی) جمع شدن و دارن به در

انبار نگاه میکنن . با ورود من به صحنه یهو همشون شروع کردن به خوندن

(ارشک هم رهبری ارکستر رو بر عهده داشت) حالا مار ، مار مار مار مار مار   

وای   حالا مار مار مار مار مار مار یعنی اون وسط  فقط دلم میخواست کله ی

برادرمو بگیرم بکنم که عین بز ایستاده بودن تا من بیام . خلاصه اول یه چهار تا

فحش بهشون دادم که این جلف بازیها چیه و بعدش یزدان پاک نهاد رو یاد کردم

و رفتم تو انباری .به محض ورود این لجنها در انباری رو از پشت بستن و هی داد

میزدن بگو غلط کردم تا در رو باز کنیم . من ابله هم بدون توجه به اونها داشتم

دنبال مار میگشتم و هی داد میزدم ماره چه رنگی بود ؟ یکی میگقت سبز بود

یکی میگفت مار نبود اژدها بود یکی میگفت خر بالدار بود ، یکی میگفت افعی

بود و منم هی فحش بهشون که گوساله ها درست حرف بزنید ببینم باید چه

خاکی تو سرم کنم ؟(یعنی مثلا من میدونم با هر نوع ماری چطوری میشه

برخورد کرد تریپ خبره برداشته بودم) بعدش یهو صداشون قطع شد و همه

رفتن تو خونه و منه دیوونه هم هنوز داشتم دنبال مار میگشتم که یه چند

دقیقه بعد دیدم در انباری باز شد و تا اومدم بیام بیرون دیدم همه سطل به

دست روبروی در انباری ایستادن تا پامو گذاشتم بیرون نفری یه سطل آب

هندونه ریختن به هیکلم و بعد هم شعر تولد تولد تولدت مبارک رو در حالی که

داشتن از خنده غش و ضعف میرفتن رو برام خوندن و بنده هم با هیکلی

هندونه ای شبیه به کسی شده بودم که مار قورتش داده و بعد ری*تش . توی

این حال ارشک هم شروع کرده بود به لیسیدن من و هی میگفت به به چه

بابای خوشمزه ای مزه ی هندونه میده !!!!!!!!!!!! بقیه هم داشتن از شدت

خنده زمینو گاز میگرفتن . هیچی بعدش هم جیبامو خالی کردم و ویدا و میترا با

این دستگاههای کار واش خونگی (یه وسیله ایه که شدت فشار آب رو زیاد

میکنه) تو حیاط شستنم . با اینکه دلم میخواست گردن همشونو بشکنم منم

هی لبخند میزدم و حرفهای بامزه میزدم که فکر نکنن کم آوردم . بعدشم خیس

خیس رفتم تو خونه و مراسم چندش آور تولد رو تحمل کردم . فقط وقتی میترا

میخواست هدیه ی منو بده و ماچم کنه یه تف گنده انداختم تو سرش که منجر

به یه کتک کاری ده دقیقه ای  شد .

حالا بریم سر هدیه هام که چی بهم دادن .

عمو و زن عموم (مادر شیریم) : اونها هدیشونو از آلمان پست کرده بودن یه

تلسکوپ درست قد تلسکوپ هابل جالبه روی کاورش نوشته بودن تولدت مبارک

اینو بده به ارشک گلمون .(خو تولد منه ها )

داداش اولیه : یه ست شمشیر سامورایی (روی کاغذ کادوش نوشته بود به

امید اینکه سال دیگه این خرج رو تو مراسم شب چهلمت بکنم)

داداش دومیه: یه ساعت مچی (روی کاغذ کادوش نوشته بود خیر نبینی الهی

خیلی پولش شد)

داداش سومیه: (این سعید بود داداش شیریم که خودش آلمانه ولی برام هدیه

رو پستیده بود) یه دست کت و شلوار مشکی البته ایشون روی جعبه اش فقط

نوشته بود تولدت مبارک گراز ولی یه کارت گذاشته بود تو جیب کته و روش

نوشته بود امیدوارم این کت شلوار رو تو مراسم های ختم بپوشی .

 

خانمم : یه ریش تراش برقی (روی کاغذ کادوش نوشته بود انشاالله صورتتو

زخمی کنه)

 

میترا : یه تنفگ بادی5.5 (روی جعبه اش نوشته بود کاشکی چشمت باهاش

دربیاد)

 

ویدا : یه تبلت اپل( روی کاغذ کادوش نوشته بود گرون خریدمش یادت باشه

درست جبران کنی)

 

مهسا : پیپ و توتون (رو کاغذش نوشته بود دخانیات عامل سرطان است)

 

سیم سیم : یه چاقوی شکاری (روی کاغذ کادوش نوشته بود خیلی تیزه بد

نیست گاهی به خودکشی هم فکر کنی)

 

البته اسی هم هدیه تولدمو برام از استرالیا  پست کرده بود که یه هفته پیش

رسید دستم که دوازده رنگ پیرهن آکسفورد بود درست عین اسمارتیس

هستن . و توش یه نامه بود که کلی گفته بود دلم تنگ شده براتون و ... . بعدش

هم آخرش نوشته بود اینها رو فرستادم برات فرض میکنم حالا سگ خورده .

 

 

شهرام هم دیروز صبح با پیک موتوری برام یه جعبه فرستاده بود روی جعبه

نوشته بود سگ بر*نه تو روحت . و داخل جعبه هم یه عینک آفتابی ریبن بود و

یه مشت روزنامه باطله و با عرض شرمندگی یه کم مدفوع خشک شده سگ

(که البته لطف کرده بودن اینو گذاشته بودن تو پلاستیک و روی پلاستیک نوشته

بود برای مصرف خارجی لطفا هر هشت ساعت به روح خود بمالید)

 

از همه خنده دار تر کار ارشک پسرمه که الان یه هفته است هر شب بهم هدیه

تولد میده و احتمالا تا پایان سال ادامه داره . هر شب یه سنگ میذاره تو یه پاکت

بعدش روش یه مشت خط خطی میکنه هی میاره بهم میده و هی میگه تولدت

مبارک بعدش هی میپرسه بابا من اونجا رو کاغذ چی نوشتم ؟ و من هی باید

اون خط خطی ها رو بخونم .

 

 

خوش باشید اونم کلی .

داش دیوونه .