قلب ببخشید اگه با حال نبود ها قلب


دو سه هفته پیش برای چهل و هشت  ساعت رفته بودم تهران . من معمولا با

قطار تا تهران رو میرم  که تا اونجا رو تخت بگیرم بخوابم . اگه برای کارای

شخصیم برم تهران همون اول صبح کیوان (دوست قدیمیم) میآد دنبالم ولی اگه

برای کارای شرکت و اینها برم اونجا یا میپرم تو آژانس و آخر سر پول آژانس رو

از شرکت میگیرم یا خودشون یکی رو میفرسن دنبالم . اینبار هم واسه شرکت

رفته بودم اونجا و یه پسر ژیگوله رو فرستاده بودن دنبال ما کارمون هم فقط

سگ دو زدن بود و دنبال یکی گشتن که خلاصه بگیریمشو تحویلش بدیم (از

یکی از شعبات شرکت دزدی کلانی کرده بود) . اصفهان که نشستم تو قطار 

(البته یه چند دقیقه دیر رسیدم ) قبل از من همه ی مسافرهای کوپه ی ما

رسیده بودن و نشسته بودن روبروی هم دو تاشون میان سال بودن (یه سه

چهار سالی از من بزرگتر) سه تاشون هم دانشجو بودن درست در لحظه ی

ورودم به کوپه شیطان رجیم خزید زیر پوستم  و الکی تا وارد کوپه شدم شروع

کردم به روبوسی با همه و چاق سلامتی در حد تیم ملی واتر پلو . بد بختها

همشون صورتشون کش اومده بود . بعد از یه چند ثانیه که همشون با تعجب به

هم نگاه میکردن یهو ازشون پرسیدم ببخشید شما از فامیلهای عروسین یا

داماد ؟ یکی از پسر دانشجوها با خنده گفت : من از فامیلهای عروسم . منم

اخمهامو تو هم کشیدم و با صدایی نازک و خشن گفتم : من خودم عروسم پس

چرا تو رو نمیشناسم ؟ بد بخت پسره تازه احساس کرد ریده و آبم قطعه

(احساس کرد از این دیوونه خطرناکام) و بعد گفت : نه شوخی کردم از

فامیلهای دامادم . یه دفعه صدامو کلفت تر کردم و گفتم خوب منم دامادم منم

تو رو نمیشناسم ؟ (یعنی کلا من عروس داماد سرخودم) آقا دیگه بی چارها لام

تا کلام حرف نزدن . منم همینطوری  با سوظن هی نگاهشون میکردم . یه چند

دقیقه بعد هم صندلی ها رو تخت کردیم و منم رفتم تخت طبقه بالا . یه کم که

قطار راه افتاد اون سه تا دانشجوها شروع کردن با هم حرف زدن و بد گفتن از

یکی از استاداشون که یهو منم شروع کردم بلند به خوندن عروس عروس یالا

دامادو ببوس یالا بعد هم که به اینجا میرسیدم صدای ماچ در می آوردم و دوباره

از اول عروس عروس یالا داماد و ببوس یالا بعدم صدای ماچ یه چند بار که این

کارو کردم یکی از اون مرد میان سالها بهم گفت آقا شما از این دیوونه ها

نباشی که تا خوابمون برد سرمونو ببری ؟ منم گفتم نه خیالت تخت من یه

دیوونه ی هنرمندم وبلاگ نویسم هستم آدرس وبلاگ رو هم بهش دادم  خلاصه

چند دقیقه بعد هم گرفتم خوابیدم تا تهران (دیگه نمیدونم اونها خوابیدن یا نه ؟)

. تهران که رسیدم ژیگول رو پیدا کردم (شمارشو داشتم بهش زنگ زدم و همو

پیدا کردیم) و رفتیم دنبال کارمون این بچه ژیگوله هم هر 5 ثانیه یه بار میگفت

مهندس کجا بریم ؟ مهندس کی صبحانه بخوریم ؟ مهندس کی ب*وزیم ؟

مهندس کی ... ؟ منم بهش گفتم ببین عزیم من مهندس نیستم ، اسم کوچیکم

... اینه . دیگه هم منو مهندس صدا نکن . ولی اون اصرار که نه من میگم

مهندس منم بهش گفتم باشه تو منو مهندس صدا کن منم به تو میگم ژیگول .

باور کنید یا نه مردتیکه قبول کرد که اون به من بگه مهندس منم به اونم بگم

ژیگول . خلاصه هی چرخیدیم و چرخیدیم تا ظهر شد و قرار شد بریم ناهار اونم

پیله به ما که بیا بریم یه رستوران معرکه که عجیب ترین کبابهارو داره منم پیله

که نه بابا من کار دارم بریم یه همبری چیزی بزنیم و وقتو تلف نکنیم آخرش با

التماس ما رو کشوند تو یه رستوران . تا رفتیم داخل دیدم یا خود خدا یه صد هزار

نفر نشستن و دارن می لونبونن جای سوزن انداختن نیست با بدبختی و به

کمک گارسون یه میز خالی پیدا کردیم و نشستیم کنار یه دختر پسر جوون .

منوی غذا رو اول دادن به اونها پسره گفت : من جوجه چینی میخورم که دختره

به گارسونه گفت : نه آقا ایشون غلط میکنه جوجه چینی بخوره براشون کوبیده

ی مخصوص بیارین . گارسونه که گه گیجه گرفته بود دوباره پرسید : خوب آخرش چی شد ؟ پسره هم با دست دختره رو نشون داد و گفت هر چی

ایشون بگن . خلاصه شد دو تا کوبیده مخصوص . خوب منم که دو سیخ بال و دو

سیخ کوبیده و ژیگول هم بختیاری . یه دفعه به ذهنم رسید نکنه این دو تا حامد

و سرمه باشن ؟ (آبجی سرمه ی خودمون رو میگم ها) سرم رو آروم بردم

نزدیک پسره و  پرسیدم : شرمنده داداش احیانا اسم شما یا اسم مستعارتون

حامد نیست ؟ طرف هم گفت : نه داداش من اسمم و اسم مستعارم بدبخته .

منم گفتم : خوشبختم منم داش دیوونه هستم . حالا برای یارو سوال پیش

اومده بود که اسم داداشم دیوونه است یا خودم داش دیوونه ام. خلاصه

حالیش کردیم که نه بابا اسم من داش دیوونه است . بعد واسه اون دختره

سوال پیش اومده بود که چرا پدر من اسم منو داداش دیوونه گذاشته مگه اسم

قحطی بوده ؟ از اونجا فهمیدم دختره سرمه نیست چون خیلی کودن تر از اونی

بود که آبجی سرمه باشه  (بابا سرمه ی ما تیزه) . وقتی زدیم بیرون حالا نوبت

تراوش آی کیوی ژیگول بود که گفت مهندس خیلی تیزی ها ، چطوری فهمیدی

اسم طرف حامده ؟ (یعنی اگه این فیلم بود الان داشتم تو دوربین نگاه میکردم

از سطح فکر این ژیگول) بعد که کلی جون کندم و براش توضیح دادم که بابا این

قضیه اش اینه که رفتار خانومه مثه یکی از طرفدارای وبلاگمه، ژیگول به این

نتیجه رسید که وای بابا مهندس با چه ترفندی میخواستی مخ دختره رو پیاده

کنی ها . دو باره سه ساعت براش توضیح دادم که بابا من متاهلم ، مجرد هم

که بودم از این غلطها نمیکردم چون فکر میکردم اگه به یکی نگاه کنم فردا کل

ملت میفتن دنبال خواهرام و من زورم دیگه به کل ملت نمیرسه  تازه اون

خانومه یه ده دوازده سالی از من کوچیکتر بود بعد ژیگول رفت سر بحث اصل

تفاهمه نه سن که دیگه بهش گفتم ببین ژیگول من خودم عالم و آدم رو دست

میندازم کاری نکن بلایی به سرت بیارم که روی گوشهات دو دور ، دور تهران رو

بگردی ها . دیدم بچه پررو میخنده و میگه جون مهندس دستم بنداز برام خاطره

بشه (دوباره نگاه تو دوربین) . خلاصه دم دمای غروب بود که توی سعادت آباد

وقتی داشتم از در خونه ی برادر بزرگه ی آقای سارق بر میگشتم کنار یه

درخت یه سوسک گنده شکار کردم و توی  مشتم نگه داشتم  تا رسیدم به

ژیگول انداختمش تو یقه اش باور کنید تا بهش گفتم یه سوسک الان روی قلبت

نشسته و عاشقت شده ژیگول عین کسی که برق گرفته باشدش بالا پایین

میپرید و وسط خیابون در حالی که داشت پیرهنشو میکند جیغ میزد (تو عمرم

ندیدم مرد اینقدر از سوسک بترسه) . و بعد از کلی تفریحات سالم در حالی که

ژیگول رنگ به رخ نداشت به ادامه ی ماموریت پر داختیم . وقتی با خنده ازش

پرسیدم برات خاطره شد یا نه ؟ خیلی مختصر و مفید گفت نه . فهمیدم از این

به بعد آبمون دیگه بهتر توی یه جوب میره . حدود یازده و نیم شب هم آقا دزده

رو دم خونه ی خالش تو کوچه گرفتیم . (حالا جزئیات اونو نگفتم چون هم وقت

گیره و بی مزه هم ترفندیه که همه ندونن بهتره) شبم رفتم خونه ی میترا (یه

آپارتمان خالی تهران داره که هر وقت میرم تهران کلیدشو ازش میگیرم که هم

سری به خونه اش زده باشم هم اینکه نخوام مزاحم کسی بشم البته معمولا

از هر ده بار یه بار رفیقام تو تهران مخصوصا کیوان میذاره برم اونجا) خلاصه

شب که میخواستم از ژیگول جدا بشم آویزونم شده بود که نه بیا بریم خونه ی

ما زنگ بزنم دوستام بیان خونمون با شما آشنا بشن حالا هر چی من میگم د

آخه گوساله دوستای تو میخوان با چی من آشنا بشن؟ میگه نه تو خیلی خفن

یارو رو گرفتی خلاصه قرار شد من زنگ بزنم به دو تا از دوستام اونم زنگ بزنه

به سه تا از دوستاش (البته بهش گفتم غیر از تخته و شطرنج همه چیز

ممنوعه) همه بریم خونه ی میترا (میترا شرمنده ر*دیم به نظم خونه ات بعد

که دیدی لطفا منو نخور) هیچی من زنگ زدم به کیوان و ممد قشنگ (ممد

قشنگ جانبازه صورتش و بیشتر بدنش تو آتش سوخته و خودش اسم ممد

قشنگ رو گذاشت رو خودش خداییش من رو اون اسم نذاشتم ) خداییش 50

درصد هم کمک ممد قشنگ بود که یارو رو گرفتم .اگه خواستید سری بعد وقایع

اونشب توی خونه رو براتون مینویسم . ماجرای خنده داریه منو کیوان و ممد

قشنگ (سه تا روانی) از یه طرف چهار تا سوسول هم از یه طرف دیگه .

 

 

اگه بامزه نبود ببخشید .

داداش دیوونه