بچه ها اینم یه خاطره از ما که باور کنید  همین امروز با دیدن یه نفر به اسم مسعود نی نی یادم اومد . اگه خیلی قشنگ نبود به بزرگی خودتون ببخشید تو رو خدا . خجالت

 

ادامه ی مطلب رو در یابید .


یه چیزی یادم اومد گفتم براتون بنویسم شما هم بخندید .

کلا خانواده ی من تو فامیل از لحاظ مالی فقیرترین بوده هستند و خواهند بود اکثر دوران زندگی رو هم توی یه محله های فقیر نشین سپری کردیم . عموی ما پولدارترین فرد فامیل بود  و با فاصله ی زیاد بعد از اون بقیه فامیل قرار میگرفتن  به واسطه ی شیر خوردن من و میترا از زن عمو میترا و ویدا شدن خواهر های ما (در مورد میترا واقعا متاسفم که خواهرمه ) و کل بچه های محل هم اینو میدونستن . گاهی به مناسبتهای خاص (حالا یا مهمونی یا دید و بازدید و یا ...) یهو دم خونه ی ما پر میشد از ماشین های خارجی گرون قیمت (مال فامیل بودند) . بچه های محل هم با افتخار به این قضیه نگاه میکردن و وقتی صحبت از ماشین های خفن میشد به بچه های بقیه ی محله ها مثلا میگفتن : برو بابا زر زر نکن تو محله شما بالاتر از هیلمن نیومده ولی ما ... . یادمه دوازده سیزده سالم بود که دو شب بعد عید همه فامیل یه جا ریختن خونه ی ما اون زمان که پیکان صفر داشتن مساوی بود با بچه مایه دار بودن، معادل قیمت کل ایران خودرو ماشین خارجی دم خونمون پارک کرده بود . طبق معمول رفتم در خونه ی بچه های محل که همه با هم دوست بودیم و بزرگ شده بودیم و بهشون گفتم بچه ها بیاین بشینین تو کوچه کسی خشی چیزی رو ماشین ها نندازه و باز طبق معمول یه گله بچه از ده سال تا شونزده هفده سال با یکی یه چوب یا میله و زنجیر پهن شدن تو کوچه که هم با دیدن این ماشینها کلاسشون بالا بره هم هوای ما رو داشته باشن و  هم آخر سر وقتی ایل طایفه ی ما میخواستن برن و ازشون تشکر میکردن حس میکردن الان دیگه درجه ی ژنرالی گرفتن . اونشب یه دو ساعتی از نشستن مهمونها گذشته بود و ننمون کم کم میخواست شام رو بکشه که یهو دیدم صدای فحش نام*سی و عربده داره از تو کوچه میاد عین گلوله پریدم دم در ببینم چه خبره . وقتی رسیدم دم در دیدم سیصد نفر (منظور کلی بچه است) از بچه ها ریختن سر دو تا پسر هفده هیجده ساله منم دیگه سوال نپرسیدم و به سبک شیرجه پریدم وسط دعوا و البته به کمک عمو ها م و شوهر خاله هام و شوهر عمه و ... (که اونهام پریده بودن دم در) اون دو تا ننه مرده فرصت پیدا کردن و در رفتن .

بعدش آقام و عموم (بابای میتی) بقیه رو رد کردن تو خونه و فرصت شد از بچه ها بپرسن قضیه سر چی بوده  که عباس لنگه به لنگه (چون همیشه یا جوراباش لنگه به لنگه بود یا کفشهاش بهش میگفتن لنگه به لنگه) به عموم گفت : پدر*گها  مزاحم خواهر  (داش دیوونه) میخواستن بشن . عموم و آقام که گیج شده بودن گفتن : خواهرای این که تو خونه ان ؟ عباس گفت : نه بچه قرتی  از جلو ماشینتون که رد شد گفت : بخورمت . خلاصه آقام و عموم یه ربع بهشون خندیدن و رفتن تو خونه (البته یه پس گردنی هم آقام به من زد که چرا تند پریدم وسط دعوا) ولی من دیگه دم در پیش بچه ها موندم . یه ده دقیقه بعد اون دوتا پسرها با یه سه چهار تا پسر دیگه که همه از ما بزرگتر بودن با چوب برگشتن تا یعنی انتقام بگیرن . خلاصه دیدن دوبارشون همانا و حمله ی مجدد همان. نفر اولی که بهشون رسید خود من بودم و تا بهشون رسیدم سه چهار تا چوب زدن تو سرم و سرم شکست  و پر خون شد اما اینبار شیش تاییشون افتادن زیر دست و پا در حین کتک کاری هم هی بچه ها به هم میگفتن هیشششششش کسی بلند حرف نزنه تا کسی نیاد نجاتشون بده . بعدشم که خوب خرد و خمیرشون کردیم . متین سوتی (یعنی آسمون سوتی دادنه ها) یه پیشنهاد داد گفت: بچه ها بیاید با طناف (منظورشون طناب بود) ببندیمشون بعد با تیر کمونهامونو بیاریم بکنیمشون هدف تیر کمون . اصغر قوچ (به علت بزرگی کله و نداشتن عقل به قوچ مشهور بود) گفت : نه بابا تو خفه شو با این نظراتت . بیاید ببندیمشون تو خرابه زندانشون کنیم بعد بفروشیمشون . بچه ها گفتن خو به کی بفروشیمشون ؟ اصغر قوچ گفت : به هرکی که خریدشون . که بهش گفتم : گ* نخور ، مردتیکه قوچ اینها رو آقا ننشون هم نمیخرن . (حالا اون بدبختها هم پهن کف زمین و سر کله و لباسهای من پر خون ) سینا دماغ (علت مشخص است) گفت : میگم بیاین همینطوری بزنیمشون ببینیم کی میمیرن ؟ اما اسی دلبر (همون اسی خودمون که اون موقع به ماهک ناز مشهور نشده بود و از بس زشت و بد صدا و گنده بود بچه ها بهش میگفتن دلبر) نظری داد استثنایی ، گفت بچه ها بیاین سرشونو ببریم بعد سرشونو با سر من عوض کنیم تا منم قشنگ بشم  با انفجار خنده ی بچه ها یکیشون فکر کرد فرصت فرار پیدا کرده که این تلاش برای فرار منجر به این شد که دو باره یه ربع بزنیمشون . ولی واقعا از ته دل میخواستیم یه جوری اساسی ناقصشون کنیم ، تو این مدت که داشتیم میزدیمشون مسعود نی نی (چون سه چهار سالش بود و هی شیرین زبونی میکرد بهش میگفتیم مسعود نی نی الان که بیست و هشت نه سالشه و خلبان هم شده بهش میگیم مسعود نی نی .  ) رفته بود در خونه ی ما به آقام گفته بود عامو عامو بیا فکر کنم ... (داش دیوونه ) داره میمیره چون از مغزش داره خون میاد . (بی چاره وقتی دوسالش بود جلو چشمش مادرش رو وانت زیر کرد و مادرش بر اثر خونریزی مغزی مرد) یهو دیدم اسی بهم گفت (داش دیوونه) غش کن آقات و عموت دارن از سر کوچه میان ، ایندفعه میکشنت . هیچی ما هم تو تاریکی خودمو انداخیم تو بغل بچه ها یعنی بر اثر جراحات وارده داریم میمیریم . تا عموم دید یعنی من غش کردم و پر خونم  جنازه ی اون پسرها رو  گرفت زیر مشت و لگد خلاصه بعدش هم آقام منو برد بیمارستان و عموهام و بقیه فامیل هم اونها رو بردن کلانتری . تو بیمارستان یارو دکتره به آقام گفت نه این ضربه مغزی نشده و بسکه خون ازش رفته غش کرده (حالا من اصلا غش نکرده بودم) بعدشم سرم بیست و سه تا بخیه خورد و فکر کنم بعدا به جای هر بخیه دو تا پس گردنی از آقام خوردم و هی میگفت مگه این سعید (برادر شیریم و داداش میتی و ویدا) نیست مثه آقا نشسته تو خونه و صدا ازش در نمی آد (خیر نبینی سعیدپلوفو سول چقدر من سر تو کتک خوردم) . خلاصه هیچی دیگه آخرش هم همه به هم رضایت دادیم و تموم شد . اما دم عموم گرم همون شب نفری 200 تومن (اون موقع گوشت کیلویی 50-60 تومن بود) داد به همه ی بچه ها (عموم همیشه لوطی بود و هست) و به مسعود نی نی هزار تومن داده بود .

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه

داش دیوونه .قلب