دو خاطره ی دیگه

دو تا خاطره ی دیگه هم یادم اومد که براتون مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد اما اگه باهاشون حال نمیکنید حتما توی قسمت نظرات بگید تا دیگه ننویسم .

اولیش مال زمانی که دبیرستانی بودم .

سوم دبیرستان بودیم سر کلاس عربی مهرداد و دانیال با هم حرفشون شد . دانیال قیافش مثه ژاپنی ها بود (چشمای بادومی و موهای صاف و پوست زرد ) ولی از بچه های نیمه شر کلاس بود ماها بهش می گفتیم شویی چی (اسم یه پسره بود توی یه سریال ژاپنی که اون موقع ها خیلی طرفدار داشت ) . مهرداد بچه سوسول  کلاس ما بود . (در ضمن یه نسبت فامیلی هم با همون دبیر عربیمون داشت) خلاصه توی حین جر و بحث مهرداد به دانیال گفت خفه شو شویی چی !!! دانیال هم یه کشیده ی آبدار گذاشت تو گوش مهرداد ، دبیر عربی هم دانیال رو از کلاس انداخت بیرون و بهش گفت برو دم دفتر تا بیام به حسابت برسم . چند دقیقه بعد دبیر عربیمون منو فرستاد دفتر تا گچ رنگی بیارم . دم دفتر که رسیدم دیدم دانیال ایستاده و اعصابشم خرابه تا منو دید پرسید : (داش دیوونه) مهرداد داشت چکار می کرد؟ من هم یکدفعه یه شیطونک توی یه ابر کوچولو بالای سرم تشکیل شد و بهش گفتم : داشت یه آهنگ زمزمه میکرد و توش هی اسم شویی چی رو می آورد .پرسید : مردونه ؟ جواب دادم : آره به جان تو، ولش کن زنگ که خورد دم در مدرسه میگیریم لهش می کنیم دانیال دو باره پرسید : بچه ها چکار میکردن ؟ گفتم اونا هم داشتن بهت میخندیدن و هی می گفتن اخراج شویی چی به دست مهرداد مبارک باد . خلاصه هنوز دو دقیقه نشده بود که دانیال با عصبانیت اومد در کلاس رو باز کرد و گفت مهرداد وایسا زنگ بخوره جوری میزنمت که به پدر، پدر س ...ت  بگی هاپو . معلمه هم دنبال دانیال دوید و گفت : مگه اینجا شهر هرته که دم در جوری بزنیش که به پدر پدر ...گش بگه هاپو . ما : )))) مهرداد :- (   معلم : - {      خلاصه کلی خندیدیم . خدا دبیر عربیمونو بیامرزه چند سال پیش فوت کرد .

این خاطره مال بیست سال قبله زمانی که خیلی از شما یا نبودین یا نی نی بودین . عمر چه سریع میگذره .

 

خاطره دوم مال زمان سربازیمه

تو آموزشی که بودیم با یه پسره دوست شده بودم که بچه سنندج بود . خداییش توی مرام و مردونگی و معرفت توی زندگی کم مثلش دیدم . اما یه عیب بزرگ داشت، پا طلایی بود. (پا طلایی به کسایی میگفتیم که موقع رژه نمی تونستن پاشونو زیاد بالا بیارن) . و همیشه کل گروهان ما سر رژه رفتن این آقا مثه اسب تنبیه میشدن . (توی ارتش می گن تشویق برای یک نفر تنبیه برای همه ) . خلاصه تا روز آخر دوره ی آموزشی اینقدر تنبیه شده بودیم که  می تونستیم رو گوشهامونم بدویم و روی مژه هامون کلاغ پر بریم .  روزای آخر بود که یکی از مسولا اومد و گفت واسه ی جشن درجه گرفتنتون اگه کسی رزمی کاره و بلده حرکات نمایشی انجام  بده  بگه تا آخر دوره چهار روز مرخصی بیشتر از همه بهش بدیم . همه عین بز داشتیم بهش نگاه میکردیم که این رفیقمون دستشو آورد بالا و گفت من بلدم . همه زدن زیر خنده . مسوله هم مرد از خنده و دستش رو گرفت کنار زانوش و گفت تو اگه تونستی به دست من لگد بزنی بهت دو روز مرخصی میدم . (آخه این رفیق ما توی کل پادگان معروف بود) اونم بلند شد و رفت جلو گفت جناب سروان اگه میتونی یکی رو بذار روی شونت بگو اون دستشو بالا بگیره اگه نتونستم با پا بزنمش تجدید دوره ام کنید . سروانه هم قسم جون بچشو خورد که اگه نتونه تجدید دوره اش میکنه . خلاصه یکی رو گذاشت روشنه اش و یه میت هم داد دستش گفت یالا بزن . خداییش این رفیقمون هم بدون دور خیز پرید و جوری میت رو زد که سه متر پرت شد . ما از شدت تعجب صورتمون یک متر کش اومد . کار نداریم بعد از اون قضیه اکثر بچه ها با این رفیقمون سر و سنگین شدن . روز جشن هم کلی کار محیرالعقول انجام داد . توی همین فاصله هم فهمیدیم این دوستمون نایب قهرمان کونگ فو آسیاست . ولی هیچکدوم از بچه محلاشون با اینکه هر روز تنبیه میشدن رو نکرده بودن که جریان از چه قراره . بعد از جشن ازش پرسیدم فلانی مگه دل درد داشتی که رژه نمیرفتی؟ جوابش خیلی عجیب و مردونه بود . گفت : می دونی این تمرینهایی که به ما میدن برا چیه ؟ گفتم برای آمادگی جسمانیه  گفت : برا اینه که بتونیم برای دفاع از وطنمون بدن آماده ای داشته باشیم . منم خودمو به پاطلایی گری زدم تا بیشتر  به هممون فشار بیاد تا سربازای آماده تری باشیم وطن مثه ناموسه و یه آدم زوار در رفته و نامرد نمی تونه از ناموسش دفاع کنه . خلاصه اصلا دنبال گرفتن مرخصی تشویقی هم نرفت و نگرفتش .

باور کنید اونو که یادم میاد بعد یه مشت بچه میبینم که ما تحتشون از شلوارشون افتاده بیرون و ابروشونو مثه نخ باریک کردن آرزوی مرگ میکنم .

موفق باشید داش دیوونه .

 

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
realboy

واي چه باحال! ولي انقد به اين پسرا بدبين نباش من خودم مث تو فك مي كردم ولي يه چيزي از چندتاشون ديدم كه واقعا به مرد بودن خيلي ها كه از مردي سيبيل و قيافه دارن نا اميد شدم! زود قضاوت نكن! ولي بعضي هاشون اره حق با توئه! مطالبت عاليه!

اذر

[قهقهه] خیلی جالب بود.کوچولوتو ببوس.امروز یه پسر بچه دیدم نمیدونم چرا یهو یاد کوچولو شما افتادم[گل][ماچ]

شهاب

یعنی تو هنوز منو لینک نکردی واقعا که چجوری روت شد بیای پیش من نظر بزار خبرم کن

سوگند

پسرای الان که پسر نیستن.از دخترام بدترن....[ناراحت] ممنون داستان جالبی بود...[نیشخند]

nafas

خوب بود حال کردم باهاش

nafas

خوب بود حال کردم باهاش

حانی

سلام داداش بامرام.خاطره دومت خییییییلی جالب بود دمت گرم[لبخند]

حانی

سلام داداش بامرام.خاطره دومت خییییییلی جالب بود دمت گرم[لبخند]

sim sim

این خاطره سربازیت بینهایت عالی بود[دست]چراشما واسه لباس پوشیدنوابروهای بچای امروزی آرزوی مرگ میکنی خدانکنه داش...اول آرزوی هدایتشونو بکن بعد بگو اگه هدایت نمیشن بمیرن...والا[لبخند]

بهزاد

با سلام..... همانطور که ميدانيد : يکي از شيوه هاي موثر افزايش بازديد و افزايش رتبه در موتور هاي جستجوگر براي وب سايت ها و وبلاگ ها، تبادل لينک با ساير سايت ها مي باشد" خواستار تبادل لينک با وبلاگ زيبا و پرمحتواي شما هستيم ابتدا لينک ما را با عنوان و آدرس زير در وب سايتتان قرار دهيد آدرس : cs-ts.persianblog.ir عنوان: سايت تخصصي کانتر1.6 لينک کنيد و به وبلاک من مراجعه فرماييد وآدرس وبلاگ يا وب سايت خود را درعرض يک دقيقه ثبت نماييد با تشکر