تقدیم به معرفت بعضی ها برای اینکه راهنمایی ام می کنند مثلا (سوگند)

این مطلب به نظرم جالب اومد براتون گذاشتم هرچند طنزش عمیقه

 

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند. بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند. بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست!  نوبت به او رسید. از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟ گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم، بی آنکه مدعی دانستن (دانایی) باشم. پذیرفته شد! گفتند چشمانت را ببند! چشمانش را بست.
وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است! با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده،  من که این را نخواسته بودم!
سالها گذشت. روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد. بازاندیشید: عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم! با فریادی غمبار سقوط کرد. نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش! با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد. تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود.

/ 7 نظر / 5 بازدید
سوگند

ممنون از این که این مطلب رو به من تقدیم کردی .خیلی جالب و دوست داشتنی بوووود.ممنووووووووووووووون[گل]

باران

سلام،وقتی این مطلب وخوندم ناخوداگاه گفتم ،چقدر قشنگ بود[دست][گل]

اذر

زیبا بود خوشم اومد مرسی[لبخند][ماچ]

realboy

سلام سایت خیلی توپ بود با دوستم نشسته بودم سماجت کرد که اسم منو اول بزن منم لج کردم ولی زورش بهم چربیدو خودش اسمشو زد خیلی حال کردم!!!!!!!!

هستی

مرسی.خیلی خیلی قشنگ بود.من عاشق این سبک نوشته ها هستم...موفق باشی[لبخند][گل]

yasi

[لبخند]زیبا بود داداش [تایید]

فاطمه

خوشم اومد ممنون