میترا افشا گری میکند

چند فقره از داش دیوونه

به قلم میترا

الف - یک دفعه این داداش پلاستیکی گیج ما آمد با یکی از همکارهای آقای ما دست بدهد هم زمان در همین لحظه گوشی همراهش زنگ خورد و گوشی اش را از جیبش در آورد و داد دست این همکار ما . همکار ما هم که گیج شده بود . گوشی را اوکی کرد و گفت بله بفرمایید .

ب -  یک دفعه یه دعوای زن و شوهری بین پسر عمویم و همسرشون  بوجود می آید . داش دیوونه هم به عنوان برادر داماد می رود تا آشتیشان بدهد . در آخر دماغ پسر عمویم و دست داش دیوونه می شکند و هردو در یک بیمارستان و یک اتاق  دو روز بستری می شوند .

پ – یک بار دختر خاله ام می خواست در مسابقات داستان نویسی شرکت کند و از من خواست داستانش را بدهم داش دیوونه بخواند وایرادتش را بگیرد .در روز مقرر ما به خانه ی آنها رفتیم تا داستان را پس بگیریم . هنوز زنگ در خانه آنها را نزده بودیم که دیدیم در باز شد و داش دیوونه با زیر شلواری توی کوچه دوید و لحظاتی بعد آن دو تا داداش هایش با چوب  و با فحشهای آن چنانی دنبال او دویدند . دختر خاله ام هر گز دیگر چیزی ننوشت .

ت – سعیدمان می گفت یک بار با داداش دیوونه و جمعی از بستگان رفته بودیم ماهی بگیریم  که داداش دیوونه پا چه هایش را بالا زد تا برود وسط رود خانه  ماهی بگیرد . بعد از چند ثانیه آب او را با خود می برد و بقیه یک ساعت دنبال او می دوند تا او را نجات دهند و در آخر هم گمش می کنند . همگی گریه کنان و ناله کنان دور هم جمع می شوند که حالا چه خاکی بر سر کنند که می بینند یکی از افراد محلی او را کول کرده و به نزد آنها می آورد و به عنوان تشکر به او پول یک گوسفند را می دهند . و از لحاظ منطقی این می تواند به ما این نکته را یاد آوری کند که ...... داش دیوونه= گوسفند

ث – یک بار سالیان قبل داش دیوونه در مسابقات جودو شرکت کرده بود و سعید ما هم می رود تا مسابقه را ببیند در مسابقه ی فینال حریف با آرنج یک ضربه ی خطا به صورت داش دیوونه می زند و داور حریف را اخراج کرده و داش دیوونه برنده مسابقه می شود . در آخر تا مسابقات به پایان می رسد و او کاپ را می گیرد . کاپ را به دست مربی می دهد و به سراغ آن حریفش می رود و با مشت و لگد به جان او می افتد . خلاصه کاپ را از او گرفتند و آن وزن اصلا مقام اول نداشت . جالب آن جا است که عمویش (پدر بنده) هم بعد از این کار می رود و با داورها کتک کاری راه می اندازد و می گوید مسابقه تمام شده رفتار بعد از مسابقه ی برادر زاده ام به شما ربطی ندارد.

خوب خوبت شد داداش پلاستیکی ابله . من دیگر چیزی برای گفتن ندارم ؟ آن قدر دارم که با آن می توانم نسلت را دربیاورم . تو اگر جرات داری جریان شهر کرد را بنویس تا من هم جریان آن دختر چشم زاغه ی ته کوچه تان را بنویسم . 

دوستان خدا نگه دار . 

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اذر

[قهقهه][قهقهه] شما دوتا چی دارید به روز هم میارید[خنده] اجی میترا مرسیییی[ماچ] البته داداش ما هم کم نمیاره ها

آرام

elahiii! dash divoone joone khodam! sootiatam doos daram[گل]

سوگند

خوشم میاد جالب بود... ن کل کل دوس دارم.................[لبخند]

اذر

مرسی داداشم. خدا رو هزار مرتبه شکر رو به بهبوده اگه باز این سرطان سر ار جای دیگش در نیاره.بندر که دیگه داره اتیش میباره جاتون خالی[نیشخند]

باران

[نیشخند]خانم دکتر ممنونم،خیلی زحمت کشیدی،ولی زیاد برای رسیدن به هدفت موفق نبودی[نیشخند]داداش ما با این حرفا ضایع نمیشه[چشمک]

بنده سر راهی

وای واقعا از میترا جان تشکر میکنم[خرخون] واقعا خدا تو رو نگهت داشته[زودباش]با این بلاهایی که سرت میاد و البته باعث و بانیشم خودتی هر روز معجزه داره برات اتفاق میفته که زنده موندی!!!!!!!!انقد حواس خدا رو پرت نکن بذا به ما هم یه نگاه بندازه[راک] .همش درگیر کارای تو که یه وخت سر خودت بلایی نیاری[خنده]

بنده سر راهی

راستی برا مادر آذر جانم دعا میکنم هر چه زودتر سلامتیشو بدست بیاره[ناراحت]

اذر

مرسی سمی جووون.خیلی خیلی ممنونم.انشالا خدا همه بیمارهارو شفا بده خصوصا سرطانیا.از شما هم ممنونم داداشی.خیلی خوشحالم ددوستایی مثل شما دارم[ماچ][گل][گل][گل]

زهرا

با اجازه داداشی جون خودم[لبخند] آذر جون ایشالا مامانت هر چه زودتر حالش خوبه خوب بشه[قلب]از ته دل برای سلامتیش دعا میکنم بچه ها شما هم برای بابام دعا کنید[ماچ]